یکشنبه ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۹


حقوق بشر کجاست؟
هادی خرسندی
با پوزش از هموطنان عزیزم و همزبانان سعدی و عبید و ایرج میرزا... (اگر لازم است!)
پس حقوق بشر کجاست؟ کجاست؟
نکند لای پای اوباماست
يا مگر غفلتاً شبی، روزی
رفته راحت به کون سارکوزی
نکند هيلاری ترش کرده
توی ماتحت شوهرش کرده
يا مگر کرده آنجلا مرکل
توی خيک وزير صاحبدل
يا که پوتين نموده صاف آن را
مدودف نيز کرده شاف آن را
....(- "هاديا عفت کلام چه شد؟
ادب و شأن و احترام چه شد؟
شاعر اين بار در غضب شده است
ادبيات بی‌ادب شده است!")-
گور بابای عفت و عصمت
ديگرم نيست فکر اين قسمت
در خيابان که خون شده دلمه
گور بابای عفت کلمه
گرچه گوئی که غافل از ادبم
باز از خشم خويشتن عقبم!
من در اين روزگار خونالود
با ادب‌تر ازين نخواهم بود!***
تازه آن برلس ِ فلان، مانده
گوردون ِ گنده‌بک، براون، مانده
رهبر چين و رهبر ژاپن
آن دو ديوث ِ پشت دولا کن
از حقوق‌بشر چه ميدانند
فقط اخبار نفت ميخوانند
ولی البته بود اگر صرفش
کس نميبود غافل از حرفش
از اوباما بگير تا پوتين
از پوتين تا هو-جين-تاو در چين
از پکن هم بگير تا توکيو
خدمت حضرت تارو-آسو
آنطرف تا هلند کاسبکار
"پاچه‌خواران" دولت و دربار
ناگهان صحبت حقوق بشر
مينمودند جمله، سرتاسر
همه بر سر زنان و ناله کنان
همه ماتم گرفته، تعزيه‌خوان
که حقوق بشر چرا کم شد؟
آخ که دنيای ما پر از غم شد!
آخ که بنده نخفتم اوری نايت
فکر ايرانم و هيومن رايت!
ولی امروز اين حقوق بشر
رفته با سر به جای نابدتر!***
های ای رهبران غربی کور!
لال‌های کثيف خاور دور !
های ای جاکشان ِ ليدی و جنت!
که رئيسيد يا پرزيدنت!
هيچ باتوم خورده بر سرتان؟
روی اسفالت مرده دخترتان؟
هيچ فرزندتان اسير شده؟
خرد و درمانده و خمير شده؟
های ای رهبران ريز و درشت
هيچکس از شما عزيزی کشت؟
نوجوان شما به کهريزک
نشده مثل مال ما بی‌شک ...
از خفقانتان بود معلوم
که خبر گشته‌ايد از باتوم
غم ما را اگرچه می‌بينيد
جز گل از باغ ما نمی‌چينيد
تا بود باغ ما پر از گل ِ نفت
غمتان نيست که چه بر ما رفت
نفت ما خون خالص و ناب
استخون صدها ندا و سهراب
استخون قربانيان استبداد
توی ايران و حومه‌ی بغداد
پس بنوشيد بهر پرخونی
از اوباما الی برلس-کونی!
تف به روی شما يکايک‌تان
چهره‌های حقير مضحکتان
تف به روی شما همه با هم
بجز اين از شما نميخواهم!***
ما که مسئول مشکل خويشيم
هريک از جمله‌ی شما بيشيم
بی‌نياز از همه شما هستيم
ملتی فحل و خودکفا هستيم
چوب اگر لای چرخمان ننهيد
به حکومتگران کمک ندهيد
برحذر از شما و خوشحاليم
که جوان ملتی کهنساليم
ما جوانان پرتوان داريم
فکر و برنامه‌ی جوان داريم
مادرانی که توی ميدانند
زن آزادفکر ايرانند
مردها پرتلاش و با ايمان
مثل ستارخان و باقرخان
مردمانند اهل انديشه
با صفا، با غرور، با ريشه
همه کوشنده‌ی ره وطنند
نه که مهمل‌نويس مثل منند!
من هم آماده‌ام پی پوزش
که همه نرو-هايم آمد کش
پشت پی.سی. نشسته نيمه‌ی شب
رفت کيبورد راه ضد ادب!
ای شما رهبران اين دنيا
معذرت خواهم از حضور شما
از اوباما و مرکل و پوتين
رهبران عزيز ژاپن و چين
سرکوزی و براون و آن ديگر
همگی از دم و الی آخر
از حضور شمام شرمنده
که شدم ناگه از زمين کنده!
قصد من هم نبود بی‌ادبی

جمعه ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۹

آیا فاز نهایی رژیم فرا رسیده است؟

کورش عرفانی
korosherfani@yahoo.com

در تاریخ بشری رژیم های دیکتاتوری هیچ گاه دوامی نداشته اند. علت بنیادین این امر آن است که این حکومت ها با منطق، خرد، نظم طبیعی و ذات انسانی سازگاری ندارند. آنها این عدم سازگاری را به طور موقت با ابزار سرکوب و ترس و فساد پشت سر می گذارند، اما در نهایت در کلاف سردرگم خویش گرفتار شده و فرو می پاشند. مکانیزم سقوط آنان به این صورت است که چون نمی خواهند با بدیهیات فردی و اجتماعی نوع بشر همراهی کنند دائم تصمیماتی اتخاذ می کنند که، به دلیل غیر طبیعی بودن خود، مشکلات و دردسرهای تازه ای را به وجود آورده و این مشکلات سرانجام با انباشته شدن و تعمیق، ازحد قابل تحمل و قابل مدیریت می گذرند و بحران زا می شوند. سپس به مرحله ای می رسیم که هر تصمیم نظام حاکم برای حل یک بحران، خود مولد بحران هایی دیگر می شود. شرایط پیچیده و آشفتگی ساختاری حاکم می شود، و در نهایت، آن رژیم در زیر بار بحران های خودساخته له می شود. بنابراین، دیکتاتوری ها قادر به تامین حیات درازمدت برای خود نیستند. آنها که بهتر عمل می کنند قدری دیرتر می روند و آنها که بدتر عمل می کنند زودتر.
باز باید بدانیم که دیکتاتوری ها در طول حیات خویش از چهار مرحله عبور می کنند: 1) استقرار 2) تثبیت 3) حفظ و گسترش 4) حرکت به سوی قهقرا. در نهایت مرحله ی چهارم، فروپاشی و نابودی در انتظار است.
با در نظر گرفتن نسبی بودن تاریخ هایی که می آید می توانیم بگوییم رژیم دیکتاتوری جمهوری اسلامی به طور تقریبی در طول سال های 1357 تا 1360 خود را مستقر کرد، از 1360 تا 1368 خود را تثبیت کرد، از 1368 تا اوایل دهه هشتاد خورشیدی به گسترش خود پرداخت و از این تاریخ به بعد وارد فاز قهقرایی خود شد. شاخص واضح رفتن رژیم به سراشیبی، گرفتن قدرت توسط پاسداران و روی کار آمدن احمدی نژاد در سال 1384 بود. با ماجرای تقلب در انتخابات خرداد 1388 رژیم به فاز نهایی خود پا گذارد که می تواند چند هفته یا چند ماه دیگر طول بکشد، اما تصور یک دوره ی چند ساله برای آن دشوار است.
متغیر بودن این زمان (ا زچند هفته تا چند سال) به دلیل ترکیبی است که عوامل جبری و اختیاری می توانند پیدا کنند. بخش جبری موضوع وضعیت عمومی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی رژیم است که تابع بحران جهانی و مدیریت ضد عقلایی دستخوش تحولات منفی ساختاری شده که می رود اوضاع را ازمدیریت حاکمیت بیرون آورد. بخش جبری به طور مشخص عبارت است از وضعیت مالی ورشکسته ی رژیم، موج بیکاری، گرانی، تورم و بی نظمی اجتماعی ناشی از آن از یکسو و تحریم های بین المللی ناشی از پرونده ی هسته ای و برخورد خشن غرب و اسرائیل با رژیم از سوی دیگر. بخش اختیاری عبارت است از تلاش کوشندگان و تغییرطلبان در داخل و خارج ایران. کوشندگان و تغییر طلبان داخلی خود به دو گروه تقسیم می شوند: درون حکومتی و برون حکومتی . این دو نیرو به طور لزوم دارای اشتراک کامل در یک هدف و یک درجه از رادیکالیسم نیستند، اما وجود یک دشمن مشترک از آنها متحد تاکتیکی ساخته است. بخش خارج از کشور نیز به تمام تلاش ورزان طیف وسیع اپوزیسیون باز می گردد که خواهان تغییر هستند.
بر اساس ترکیبی که آمد، زمان فروپاشی نهایی رژیم تابع پارامترهای زیر است:
1) تا چه حد وضعیت اقتصادی رژیم در داخل وخیم شود.
2) گستره و شدت تحریم های احتمالی غرب بر ایران چقدر باشد.
3) حضور نیروی اجتماعی در صحنه در روزها، هفته ها و ماه های آینده چگونه باشد.
4) تضادها میان جناح های درون نظام و در بالای هرم حاکمیت چگونه پیش رود.
5) میزان فعالیت ایرانیان تغییرگرا در خارج از کشور به چه صورت باشد.

مجموعه ی این عناصر پنج گانه باید به موارد و نیازهای زیر که جهت فروپاشی رژیم لازم است تامین گردد:
1) وخامت اوضاع اقتصادی چنان شود که رژیم از پس تامین مواد ضروری مانند بنزین و سوخت و نیز مایحتاج عمومی مانند نان و پنیرو گوشت و ... عاجز بماند. تورم بیداد کند، تحمل تورم برای مردم ناممکن شود، بیکاری اوج گیرد و خیل بیکاران و گرسنگان و فقیران به خیابان ها بریزند.
2) تحریم های بین المللی گلوگاه های تجاری و تسلیحاتی رژیم را ببندند. پول به نظام اقتصادی کشور کمتر وارد شود. از حیث سیاسی و اقتصادی رژیم در انزوا قرار گیرد و این امر بحران اقتصادی داخلی را که درمورد اول به آن اشاره شد تشدید و تعمیق کند.
3) مردم ایران در داخل کشور و بخصوص نیروهای اصلی جنبش مانند جوانان و دانشجویان با شجاعت و درایت اعتراضات را دامن بزنند. شعار نویسی بر دیوارها در همه جا، شعار دهی بر سر بام ها، شرکت فعال و وسیع در فرصت هایی مانند راهپیمایی ضد استبدادی روز قدس، پی گیری پرونده ی جنایات، برگزاری تجمعات اعتراضی، تبدیل دانشگاه به سنگر مبارزاتی، تبدیل دبیرستان ها به کانون های اعتراضی، برقراری حرکت های اعتراضی صنفی توسط کارگران، معلمان، بیکاران، زنان، ساماندهی شبکه های اجتماعی متشکل از هسته های اجتماعی چند نفره و کار جدی بر روی خودآگاهی و خودسازماندهی در مسیر خود رهایی، آماده سازی خویش برای برخورد با سرکوب و دستگیری، برنامه ریزی برای قیام نهایی، اطلاع رسانی، کار گسترده برای از میان بردن جو ترس و وحشت، دست زدن به عملیات ایذایی، از کار انداختن چرخ مملکت از طریق اعتصابات، تشکیل کمیته های مجازات، تحصن های اعتراضی و به تعطیلی کشاندن دستگاه های دولتی، اعمال تحریم های سراسری بازار، صدا وسیما، فروشگاه های زنجیره ای و به کسادی کشاندن همه ی فعالیت هایی که دولت از آن پول می سازد، تحریم بانک ها، بیرون کشیدن پول ها از بانک ها، عدم سرمایه گذاری، نخریدن کالاهای غیر ضروری و در یک کلام عاجز کردن حکومت در تمامی عرصه ها.
4) موضوع دیگر تشدید تضادها میان جناح های حاکمیت است. اینک برخی جناح ها برای حیات و بقای فیزیکی خود نیز نگران هستند. این خطر برای آنها جدی است و باند حاکم بی شک آنها را مورد حمله ی فیزیکی قرار خواهد داد. بنابراین وقت آن است که جناح هایی از حاکمیت یک بار برای همیشه از آن بکنند و به مردم بپیوندند. حمایت و یا عدم حمایت مردم از این یا آن شخصیت یا جریان (کروبی، موسوی،...) فقط باید تابع این باشد که تا چه حد آنها می خواهند وابستگی خود به نظام را حفظ کنند و یا برعکس تا چه حد به جبهه ی مردم نزدیک شوند. به هر روی هر چه تضادهای درون حاکمیت شدیدتر و عمیق تر شود روند فروپاشی رژیم تسریع می شود. شکاف درخود جناح حاکم نیز یکی از شاخص هاست.
5) در عرصه ی خارج از کشور نیز نیروی یک میلیونی ایرانیان می تواند با کنش های مختلف در زمینه ی تبلیغاتی، سیاسی و مالی از جنبش داخل کشور حمایت کند. مهمترین گام در این مسیر آگاه شدن از چرایی ناکارآیی سی سال گذشته و حساس شدن بر سه نکته است 1) برخورد غیر شعاری و واقع گرا براساس آنچه در داخل کشور شدنی و ممکن است. 2) کنار گذاشتن ضعف های رفتاری و اخلاقی که نیروها و افراد را از هم گریزان و همکاری میان آنان را ناممکن کرده بود ه است 3) درک ضرورت پاسخگویی به نیازهای مادی یا سیاسی که در داخل امکان پرداختن به آنها نیست. یکی از این نکات شکل دهی جریانی است که در یک پیوند تنگاتنگ و ارگانیک با فعالان جنبش در داخل و خارج بتواند زمینه های تولد بخشیدن به یک جایگزین (آلترناتیو) مشروع برای رژیم باشد. جایگزینی از مردم، با مردم و برای جنبش مردمی.

به عنوان جمع بندی باید بگوییم که نبردی که هم اکنون و در فاز قهقرایی حاکمیت دیکتاتوری میان جمهوری اسلامی و مردم ایران در جریان است یک نبرد فرسایشی است. نبردی که در آن، هر طرفی که منابع و امکانات و روحیه ی قویتری داشته باشد پیروز خواهد شد. در نبردهای فرسایشی طرفی می بازد که زود تر فرسوده تر می شود. رژیم به دلایل متعدد مستعدتر از مردم برای فرسوده شدن است. نیروهایش خسته و روحیه باخته اند، رهبرانش گیج و آشفته و هراسانند، منابع مالی و مادیش رو به ته کشیدن است، از بیرون و درون محاصره شده و سایه ی سهمگین انتقام مردم بر سرش افتاده است. در این شرایط بدیهی است که به زیر آوردن آن کاری است نه چندان دشوار. اما به هر روی کنار زدن یک دیکتاتوری عظیم مانند جمهوری اسلامی، که قرار است با مرگ خود سه نهاد ضد انسانی و ضد ایرانی بازار، روحانیت و سپاه را دفن کند، احتیاج به سازماندهی وسیع و طرح و برنامه از یکسو و اخلاق گرایی و خردگرایی راستین از جانب مخالفانش از سوی دیگر دارد. نیاز به برنامه ریزی واقع گرایانه، خلاقیت، پشت کار و استمرار و نیز شجاعت و شهامت دارد. با رعایت این نکات پیروزی ما حتمی است. واژه ی آزادی اینک در گوش هرایرانی شنیده شده است و دیگر نمی توان او را برای مدتی طولانی از آن بازداشت. افق روشن وطنی آزاد در مقابل ماست و چه زیبا وطنی است آن.
* *
www.korosherfani.com
15 September 2009
این مطلب به عنوان یادداشت روز سایت دیدگاه نوشته و منتشر شده بوده است.

یکشنبه ۱۶ اوت ۲۰۰۹



نامه ای از یک خانم هموطن ایرانی به نام بهاره - که بیشترین سالهای عمر خویش را در کشور آمریکا- ایالت شیکاگو بسر برده و در سوک دایی خود که بنظر میرسد که سالها پیش همچون هزاران ستاره تابناک میهن جانش فدیه آزادی میهن گشته.


در ادامه این نامه خانم بهاره مطلبی به زبان انگلیسی در باره دیگر هموطنان ایرانی که در خارج ازکشور زندگی میگنند و نیز در محل زندگی وی در شهر واشنگتن گویا تعداد زیادی از این هموطنان زندگی میگنند ، نامه ای به شکوه از این گونه هموطنانی که قیام مردم ایران در طی دوماه اخیر هیچ گونه حمایتی ویا حتی احساس همدردی در آنها بر نه انگیخته است و یا منافع خویش را در این نمی بینند که حتی از آن در محافل خود از این واقعهَ بزرگ و قیام سراسری مردم ایران صحبت کنند. قیامی که توجه تمامی رسانه های دنیا و مردم دیگر کشورها را بر انگیخته است.


جمعیت عظیم ایرانی خارج از کشور که گویا رقمش از 5 یا 6 میلیون نیز فراتر میرود و اگثر قریب به اتفاق آنان نیز نه به عنوان مهاجر بلکه بعنوان پناهنده و افرادی که - از آنها در گشورشان ایران سلب آزادی و امنیت اجتماعی شده ، به کشوری دیگر پناهنده گشته و اکنون که پس از سالها دوری از وطن در محل سکونت جدید دارای کسب و کاری و رفاهی گشته و بقول معروف در کشور میزبان جا افتاده اند و گویا فراموش کرده اند که به چه علت آواره و از میهن خویش جدا افتاده اند و به کل گذشته خود را فراموش کرده و یا این گونه وانمود میکنند.


یاد دکترغلامحسین ساعدی به خیر باد که سالها پیش در طی مقاله ای مفصل به نام پناهنده سیاسی کیست، در رابطه با آن این گونه گفته بود که « پناهنده سياسي كيست؟ پناهنده سياسي كسي است كه چهره به چهره روبه ‌رو، در برابر حكومت مسلّط ايستاده بود، و اگر بيرون آمده،‌از ترس جان نبوده است. ... پناهنده سياسي نيّتش اين است كه با جلّادان حاكم بر وطنش تا نفس آخر بجنگد و حاضر نيست از پا بيفتد.
به لقمه ‌ناني بسنده مي‌كند، ناله سرنمي ‌دهد و شكوه نمي ‌كند.
مدام در تلاش است كه ديوار جهنم آخوندها را بشكند و به خانه برگردد. خانه ‌او وطن اوست.
براي تميز كردن خانه قدرت روحي كافي دارد و وقتي آشغالها جمع شدند، حاضر است سرتاسر وطن را با مژّه‌هاي خود پاك كند. ... پناهنده سياسي نارنجكي است كه به ‌موقع مي‌خواهد ضامن را بكشد و كوهي را از جا بركند با دست بريده براي هر كار يدي حاضر است، با پاي بريده مدام مي ‌دود و با چشمان كم ‌سو همه ‌جا را مي‌بيند.‌ ... پناهنده سياسي قلّابي جانوري است همه چيز خوار، ولي پناهنده سياسي واقعي انساني است مرگ بركف،‌كه بي‌هيچ چشم‌داشتي مي‌خواهد كمر رژيم جمهوري اسلامي را بشكند، خشت روي خشت بگذارد و خانه تازه و وطن تازه‌يي بسازد. »
باید بگرمی دست آن هموطنان عزیز خارج کشور را که با تمامی امکانات و امنیت و رفاه ، همواره قلبشان برای مردم میهن ستم زده و آخوند زده طپیده و می طپد ،را فشرد و به این همه احساسات پاک و مسئولانه احسنت گفت. باید گفت تا زمانی که ایران مردمانی این گونه چه در داخل و چه در خارج از گشور دارد ، آخوندها و ستمگران خواب راحتی نخواهند داشت و دور نیست که این همبستگی ملی طومار رژیم ستمکار چمهوری اسلامی را در هم خواهد پیچید.
این هم یک نامه از یک پناهنده سیاسی که زمانی که مجبور به ترک وطن همراه با خانواده خود شد ده سالی بیش ار عمرش نگذشته بود.


و این هم نامه شکایت آمیز خانم بهاره از هموطنان ایرانی در خارج از کشور که جز به منافع و زندگی خود به چیز دیگری حتی وطن شان نمی اندیشند.
by Bahareh22-Jul-2009


I have made some observations about the Iranian people in my own little Chicago community based on the past 5 weeks and I would like to share my observations with you in the hopes that you will realize it will take ALL of us to make this change happen.
There are those who watch every day or at least few times a week yet they choose to play a more passive role and do not share what they find after they have seen it. They have more of a “Hala bebeenim chi misheh” attitude (Let's just wait and see what happens). After all it's all politics and not in our control, right? This group may have their reasoning behind their actions or I should say lack thereof. These people may not want to be recognized by the government in Iran since they plan on visiting the country again at some point under this regime. They may be intrigued by the events taking place but not hopeful enough to jump in and participate. Some of these people are thanking me for posting the news everyday. To these individuals I say you have nothing to thank ME for. I am merely a tool in this passage of communication and the real thanks goes to those who are risking their lives getting this information out of Iran to us. To this group I say, please don't lose hope. Please don't be scared and take the initiative to share the information. The nation of Iran needs you and the love for freedom alone should encourage you to participate.
There are also those who are just as active as I am if not more and believe in this cause and spend a great deal of their time each day to get the message out. These are the people who are full of hope and are no longer afraid of ANYTHING! It's a great feeling and I am happy to be on this ride with you.
Yet there are many others who have ignored all news and postings in the past 40 days all together. They continue to go on with their partying and vacationing as if it's not their problem and since they don't live in Iran anymore, they choose to turn the other way. After all it's easier that way. They continue to promote stupid Irani parties as if there is something to celebrate at the moment and post their stupid drunk sleazy pictures on Facebook and MySpace as they always have. You know who you are and this message is for YOU so pay close attention. The people in Iran are risking their lives and getting beaten and killed trying to get us information about what they are living through. If we don't look and share and pay attention and turn our backs on them we are not worthy of being called human. Always remember Saadi's words:
“Human beings are members of a whole,In creation of one essence and soul.If one member is afflicted with pain,Other members uneasy will remain.If you have no sympathy for human pain,The name of human you cannot retain.”
It's very easy these days to forget what's going on in Iran. It's easy to go about life as usual and forget what's going on there since it's not part of the pop culture that seems to be the unfortunate way of life for many here. It's also really easy to say that the chaos is over and there are no more protesters out in the streets since the videos are not coming in the same quantity and quality as they did in the first couple weeks after the election. This is all the more reason why WE have to work extra hard to keep their efforts alive and keep showing what we are finding.
For 40 days now all I have done is go to work and go home and sit behind the computer and look up information and share it. That's pretty much been my life but guess what? I am happy to have chosen this path. I am happy that at least I have the tools to show my support. We are so lucky to live in a time where information is so easily accessible and with little effort we can share any valuable information that we find. It actually takes more of an effort to ignore what's going on than to pay attention.
There are, I am ashamed to admit, MANY Iranian individuals right here in Chicago who view themselves as sooooooooooo Irani and they go to every party to dance the night away and only associate with other Irani people and don't have a single non-Irani friend and do everything to make people think they are as Irani as it gets and these same people and their families look at a person like myself who absolutely HATES going to their stupid Irani gatherings as "kasi keh khodesho gom kardeh o digeh Irani nist" (a person who has lost herself and her culture and is no longer Iranian).
THESE ARE THE PEOPLE I HAVE A PROBLEM WITH TODAY. Where are these "oh so proud Iranians" now?
I will tell you where they are. I am watching and I am sick to my stomach with what I see.Not a single one of these people is working to keep the Iran momentum going? Not one!!! No Facebook postings. No sharing of information. No attending rallies and candlelight vigils. NOTHING! They who consider themselves sooooo Irani are not doing ANYTHING for their country.... the land they were born in or at least their parents were born in.... the place where they associate with at every "party" they attend. It's a shame.
I was disgusted by Iranians living abroad before because of certain unattractive actions that I had witnessed and that's why I have chosen to stay out of the Chicago Iranian community, but now not only do I not have respect but I am completely appalled by them...especially the youth. I can't believe they are not doing anything????!!!! We have a small window of opportunity to change that country for the better and help people regain their basic human rights and comfort in life. We have a chance to show the world what Iranians are really made of and who we really are and who we always have been. So there is absolutely NO EXCUSE to not use this window of opportunity to do all that we can to help this great beautiful country and the people who have suffered in it for 30 long years.
We forget why we are here. We chose to leave Iran because our rights were taken away from us and life in our own country was uncomfortable to say the least. We suffered through the 1st generation issues that came along with this migration and tried to make a home out of this foreign land for ourselves (If you personally didn't your parents sure as hell did and you very well know it). How dare we forget that? How dare we forget those who were brave enough to stay back n Iran and suffer through this nasty regime because they never gave up on Iran and it's greatness? How dare we turn our backs on them and their needs? How cowardly can we be?
I am an Iranian who has lived in the U.S. from the age of 10. I am beyond proud of my heritage and homeland Iran. I show it every day with my actions to the world not only since June 12th but as anyone who has known me throughout the years can testify that I LIVE to share the greatness about Iran every single day. I've spent the last 23 years here sharing our amazing history and traditions with those around me in different forms and manors that I thought would appeal to different groups of people. I don't have to show up to some stupid ridiculous Iranian gathering and get drunk, flaunt my body while dancing to Persian music, pretend like I LOVE everyone there, show off my jewelry and latest accessories, sit and clap at some nasty middle aged woman who thinks she is still 16 make a fool out of herself on the dance floor, only hang out with other Iranians, and marry an Iranian man to prove how Iranian I really am.
If I have offended those who fit this description of an Iranian, and you know who you are, I am not the least bit sorry. You should really be ashamed.
I know who I am and I am proud of my heritage and my people who are fighting for their rights with their own blood. They have nothing to protect themselves. Their chests are their shields and they go out there with no fear and face the evil knowing very well that it may be the last day for them on this planet, only in the hopes that others in Iran will one day live free. The very least we can do is circulate their messages and amplify their voices and support them even if the news media has turned their back. Even if other countries are not getting involved. Even if no one else cares WE SHOULD CARE and personally I am willing to risk my life to support these people. Whatever it takes. I am willing to be there. I hope I can say the same for you. They need ALL of us to support them.
To all, Iranian or not, who are watching I personally want to thank you for continuing to watch and support. Please keep the hope and the momentum alive and encourage others to do the same. If you haven't done so in the past it's not too late to start now. This is only the beginning and your efforts and support are needed so please join in. All are welcome.
If you feel the same way as I do please share this message with your friends.
Thank you,
Bahareh

جمعه ۱۹ ژوئن ۲۰۰۹

متن کامل نامه مهدی کروبی به شورای نگهبان
بسم الله الرحمن الرحيم
اعضای محترم شورای نگهبان قانون اساسیسلام عليکمشما فقها و حقوقدانان گرامی در جايگاهی قرار گرفتهايد که برآمده از مجاهدت ملت شريف ايران و ابتکار رهبر فقيد انقلاب و اجتهاد علما و روشنفکران منتخب مردم در مجلس خبرگان قانون اساسی است. نمايندگان ملت در اين مجلس به شرحی که در مشروح مذاکرات آن آمده است - و برخی از ايشان در قيد حيات و از مراجع تقليد هستند – از اين حيث نظارت بر انتخابات را به شورای نگهبان واگذار کردند که نگران تکرار تجربه دخالت دربار و ساواک در انتخابات در رژيم گذشته بودند و گمان ميکردند با امکان تکرار تجربه ديکتاتوری در نهاد رياستجمهوری بايد نظارت بر انتخابات را به جمعی از فقها و حقوقدانان مستقل و بيطرف واگذار شود تا به نام دموکراسی، ديکتاتوری بهوجود نيايد. در سی سال گذشته هرگز اهميت اين نکته کليدی در تدوين و تفسير قانون اساسی تا اين حد مورد توجه قرار نگرفته بود که امروز مورد توجه قرار گرفته است چراکه اکنون زمان انتخاب شورای نگهبان است. متاسفانه به هر دليل انتخاباتی برگزار شده است که در اثر کمدقتيها و سوءاستفادهها و باوجود فيلترهای متعدد، اکثريت قاطعی از ملت ايران نسبت به نتيجه اعلام شده برای انتخابات معترض هستند و برای بطلان اين انتخابات دهها دليل دارند که برخی از اين ادله از حد سند و مدرک (که توسط نامزدهای سهگانه به شورای نگهبان ارائه شده) گذشته و به حد شياع رسيده است. سوءاستفاده برگزارکنندگان انتخابات از موقعيت خود در دولت، دخل و تصرف در رای صندوقها و وعده و وعيدهای غيرقانونی و شبهقانونی، اتهامپراکنی و پردهدری تنها پردههايی از اين اتهامات هستند که تفصيل آنها در شکايت اينجانب به شورای نگهبان آمده است. اگر شورای نگهبان به سياق گذشته خود عمل کند که به بهانه يک شام و ميهمانی و يا دادن چند قلم جنس از سوی يک نامزد راهيابی به مجلس در يک حوزه انتخابيه کوچک يا دخالت يک فرماندار، انتخابات را باطل اعلام ميکرد اکنون با اين وعدههای بزرگ و سوءاستفادههای بزرگتر و توزيع پول از سوی مقامات بزرگتر اگر شورای نگهبان کاری کمتر از ابطال کند در حقيقت مرتکب اشتباه بزرگی شده است.قصد من تحت فشار قرار دادن شورای نگهبان نيست. من به قانون عمل ميکنم و باوجود برخی باورها درباره عدم بيطرفی نهادهای داوريکننده انتخابات هنوز اميدوارم شورای نگهبان به وظيفه قانونی خود عمل کند و اين انتخابات را باطل اعلام کند.
اعضای محترم شورای نگهباناين نه خواست يک فرد که خواست يک ملت است. کسانی که در روزهای گذشته در اجتماعات ميليونی در خيابانهای تهران و برخی شهرستانها حضور يافتند و با کمال نجابت و صداقت با سکوت فرياد خود را به گوش شما ميرسانند نه خس و خاشاک که همان امت هميشه در صحنه هستند. چگونه است که تا روز قبل از انتخابات به اين جمعيت افتخار ميشد و از اجتماع ملت به شور انتخاباتی ياد ميشد و اکنون يا به الفاظ زشت از آنان ياد ميشود يا به عوامل بيگانه نسبت داده ميشوند؟ حتما به ياد داريد که محمدرضا پهلوی هم قيام مردم تبريز را در آستانه انقلاب اسلامی به توطئه بيگانگان نسبت ميداد و ميگفت اينان از خارج وارد ايران شدهاند. حتما به خاطر داريد که محمدرضا پهلوی مخالفانش يعنی ما و شما را ارتجاع سرخ و سياه ميناميد و BBC را عامل انقلاب اسلامی ايران ميخواند. من به عنوان فردی که از سال ۱۳۴۱ به عنوان يکی از ياران امام خمينی برای جمهوريت و اسلاميت و آزادی در راه انقلاب اسلامی زندان رفتهام و شکنجه شدهام هشدار ميدهم که توهين به ملت آتش خشم آنان را شعلهور ميکند. آنان که اين روزها در خيابانهای تهران تجمع ميکنند اتفاقا عصاره ملتند و هيچ نيازی به نيروی خارجی ندارند و از اموال عمومی مانند اتوبوسهای دولتی و تبليغات تلويزيونی هم برای تجمع بيبهرهاند و هيچ حزب و گروهی هم توان گردآوری اين همه جمعيت را ندارد. اين مردم نه خواستار تغيير نظام هستند و نه اجازه هر نوع آشوبی را ميدهند. من خود در ميان جمعيت شاهد بودم چگونه نظم خودجوش اين ملت اجازه سر دادن هيچ شعاری را نميداد و با خشونتطلبان مرزبندی داشت. اينان تنها يک خواسته دارند و آن ابطال انتخابات رياستجمهوری ۲۲ خرداد ۸۸ و برگزاری يک انتخابات سالم و آزاد بدون سوءاستفاده از امکانات دولتی است. اين انتخابات زير نظر همين نهادهای فعلی برگزار خواهد شد و در آن هيچ چيزی جز يک رئيسجمهور تعيين نخواهد شد و معنای آن نيز هيچ چيزی جز تمکين نظام به رای ملت نخواهد بود.
اعضای محترم شورای نگهبانشما مهمترين ظرفيت قانونی در اصلاح اين وضع هستيد که ميتوانيد با کمترين هزينه، خواست ملت را برآورده سازيد. مبادا با نااميدی ملت از شورای نگهبان آن نگرانی تاريخی امام خمينی محقق شود که فرموده بود: مبادا روزی ملت عليه شورای نگهبان به خيابانها بريزند.
اعضای محترم شورای نگهبانمتاسفانه تخلفات اين دولت در برگزاری انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ در اين روز نهتنها تمام نشد بلکه پس از آن با وجود جو التهاب و اعتراض در جامعه بر روی آتش خشم ملت نفت ريختند. مردم را خس و خاشاک خواندند، با چماق و قمه به اجتماعات مسالمتآميز و آرام آنان حمله کردند، با مهندسی آشوبها آنها را به نام ملت نوشتند، به کوی دانشگاه حمله کردند، به شکل لباسشخصيها وارد خانههای مردم شدند، اعتراض ملت به دولت را اعتراض به نظام خواندند و در پناه سانسور رسانهها و محدوديت سايتها و قطع موبايلها و پيامکها و ايجاد جو رعب و وحشت به بازداشت گسترده نخبگان و روشنفکران پرداختند تا جايی که فردی که نيازمند مراقبتهای مستمر پزشکی است و جانش در خطر است را بازداشت کردند يا پيرمرد هفتادوچندسالهای را از بيمارستان به زندان بردند يا فرزند شهدا و جانبازان را بازداشت کردند و در ميدان آزادی هم افرادی را کشتند و هم با گرفتن زير تابوت اين شهدا از آن برای خاموشی ملت استفاده کردند و اين همه در حق ملتی است که در تجمعات هفته گذشته خود با تکبير و صلوات و سکوت اعتراض خود را اعلام کردهاند. اگر شما بخواهيد به عدالت رفتار کنيد همين رفتارهای هفته گذشته دولت خود در ابطال انتخابات مهمترين سند است. دولتی که برپايه انتخابات مشروع به قدرت برسد به اين جو رعب و وحشت چه نيازی دارد؟
اعضای محترم شورای نگهبانبا رای عادلانه درباره انتخابات و ابطال آن و برگزاری انتخابات مجدد اراده ملت را بپذيريد و بقای نظام را تضمين کنيد که اين به عدالت نزديکتر است.
مهدی کروبی۲۹ خرداد ۸۸

چهارشنبه ۱۳ مهٔ ۲۰۰۹

م-سحر

11 May 2009
هنگام پایمال گـُل و کِشت خارشد !ـ
یک شهادت نامهء دیگر از م.سحرسرودهء چهارم تیرماه 1360
شعر زیر متأثر است از کشتارهای جمعی دهشتناکی که نظام تازه پای ملایان در سی خرداد 1360 در ایران آغاز کرد وطی دههء دهشتناک 1360 هزارن تن از بهترین فرزندان این آب و خاک را به مسلخ برد.این سوگنامه خصوصاً به تأثیر از قتل شاعر و هنرمند تئاتر سعید سلطانپور که در میان نخستین قربانیان بود ، نوشته و به خاطرهء او تقدیم شده و درتیرماه 1360 در پاریس به چاپ رسیده و شهادت نامه ای ست بر گوشه ای از آنچه در آن سال ها بر ملت ایران رفت ..............................................................
هنگام پایمال ِ گُل و کِشت ِ خار شد
وقت حریق ِ باغ و رحیل ِ بهار شد
سرو از چمن بُرید ، سپیدار شاخه سوخت
دور ِ کلاغ و غائلهء غارغار شد
یاس و بنفشه بر غم ِ شمشاد خون گریست
سوسن سیاهجامه شد و سوگوار شد
بر خاک هر شهید ، زهربرگ ژاله ریخت
هرلاله واژگونه شد و شرمسار شد
خون ستاره در تب و تاب ِ سپیده ریخت
ظلمت پرست آمد و خورشید خوار شد
تا هرچه راستی ست اسیر ستم شود
دیو ِ دروغ تکیه زد و ماندگار شد
شیخ ِ سیاهکار به قصد ِ فریب ِ خلق
همکاسهء عدوشد و آتش بیار شد
کشتی به شطّ ِ خون ِ دل ِ عاشقان فکند
لنگر کشید و مدعی روزگار شد
دین و خدای آلت ترفند و حیله گشت
در شبکلاه ِ شعبده ای نابکار شد
هر آیه دام شد ، به ره ِ خلق دانه ریخت
هر خُطبه حیله گشت و کمند ِ شکار شد
پای ستم به ناقهء وحشت رکاب زد
تزویر بر اریکهء قدرت سوار شد
سالوس راه دین زد و نام ِ خدای برد
رهزن نگر که راهبر و راهدار شد
دولت به کام تیره دلان ِ زمانه گشت
ملت اسیر پوچی ِ مشتی شعار شد
هرچند عمق فاجعه در سِتر ِ وهم بود
افتاد پرده اینک و ننگ آشکار شد
از پشت ِ هاله چهرهء جلاّد ، رُخ نمود
وان شیخ کار ، شهره تر از شاه کار شد
اما دروغ زنگ ِ زوال است و سال هاست
کاین شیوه سرشکسته شد و نامدار شد
کی می توان به خدعه و خون نردِ حُکم باخت
ملت فروش ماند و خداوندگار شد؟
با کوه کینه بر دل و با عزم بازگشت
کی می توان به شانهء تاریخ بار شد؟
خورشید در ره است و غمی نیست خلق را
پیشانی ِ سپیده اگر سنگسار شد
فریاد ِ من که مژدهء فردای فتح ماست
بر دفتر بلند ِ زمان یادگارشد
..................................................................
م.سحر پاریس ، 4 تیرماه 1360

سه‌شنبه ۵ مهٔ ۲۰۰۹

روش های دستیابی به دمکراسی در ایران
(قسمت ششم)

پژوهشی از کورش عرفانی korosherfani@yahoo.com


گفتیم که هدف از این پژوهش بررسی امکان های استقرار دمکراسی در ایران است.[1] برای این منظور در ابتدا باید آخرین نظریات مربوط به دمکراسی سازی در کشورهای استبداد زده را بررسی می کردیم. به همین دلیل نیز کار را با ترجمه مقاله ای در باره دیدگاه های دو اندیشمند جهان سرمایه داری غرب در این باره آغاز کردیم. در قسمت اول و دوم[2] و سوم[3] ترجمه متن کامل مقاله ای از دو اندیشمند غربی به نام های «رونالد اینگلهارت»[4] و «کریستین ولزل»[5] را ارائه دادیم. در قسمت چهارم[6] بررسی این نوشته را آغاز کردیم و ذکر کردیم که برخلاف آنچه این دو اندیشمند غربی موافق نظام سرمایه داری می گویند روند استقرار دمکراسی طبقاتی در کشورهای جهان سوم به هیچ وجه نه خودکار است و نه بیگناه. برنده ی آن طبقه ی سرمایه دار حاکم و طبقه ای است که به طور بلافصل در خدمت ساختار سرمایه داری قرار می گیرد، یعنی طبقه ی متوسط.
در قسمت پنجم
[7] با مروری بر تاریخ سی سال گذشته ی ایران دیدیم که جمهوری اسلامی به عنوان رژیمی آگاه بر فرایندی رشدگیری طبقه ی متوسط، در طول سه دهه ی گذشته این روند تاریخی را به طور عمدی و آگاهانه با اشکال مواجه ساخته است. یعنی شرایط اقتصادی را طوری سازماندهی کرده است که مانع از ظهور یک طبقه ی متوسط گسترده و سازماندهی شده شود. چیزی که جامعه ایران را حتی از دمکراسی ازنوع طبقاتی آن نیز محروم کرده و آن را تحت سلطه ی یک نظام استبداد طبقاتی حفظ کرده است. بنابراین به این نتیجه گیری می رسیم که در ورای خواستن یا نخواستن و تایید یا عدم تایید آن روند دستیابی به دمکراسی در کشورمان از طریق روش مورد پسند جهان سرمایه داری به طور جدی در ایران مسدود است.
بنابراین امید بستن به بروز شرایط گدایی کردن یک دمکراسی طبقاتی از رژیم تمامیت گرای مذهبی متشکل از مثلث آخوند-بازاری-پاسدار دور از مقام و شعور انسانی می نماید. اما چنین پرهیزی بلافاصله ما را در مقابل این سوال قرار می دهد: حال که مسیر ترسیم شده توسط سرمایه داری غرب با بن بست روبروست چه راه دیگری برای دستیابی به دمکراسی در ایران قابل تصور است؟ حمله ی نظامی مانند عراق؟ کودتا؟ شورش؟ انقلاب؟
برای ارائه ی پاسخی عینی گرا که در عین حال با ارزش های انسانی مان هماهنگ باشد باید از چارچوب شعارها و رویاپردازی های کهنه بیرون آمده و به برداشت هایی رو آوریم که در خود خصلت عملی بودن و برداشتی عمل گرا دارند.
در این رابطه نوشته ای را ارائه خواهیم داد از دو فعال سیاسی آمریکایی که با استقبال روبرو شد، و در مجله «نیشن»
[8] [ملت] به چاپ رسیده بود به ارائه ی راهکارهایی برای برون رفت از بن بست می پردازند. این مقاله البته خطاب به سوسیالیست های آمریکا نوشته شده است و به موضوعات مربوط به این کشور می پردازد، اما انتخاب آن به این دلیل بود که از زوایه ی مسله را نگاه کرده و به راه حل دهی پرداخته است که به نوعی می تواند الهام بخش هر نیروی چپ دیگری در کشورهای سرمایه داری (مرکزی یا حاشیه ای) باشد. در مرحله ی بعد که به نقد و بررسی این مقاله خواهیم نشست خواهیم دید که این نوشته به طور غیر مستقیم هم چنین ایده ای به عنوان راه برون رفت برای جوامع استبداد زده ای مثل ایران تحت جمهوری اسلامی ارائه می دهد.
در این قسمت ترجمه ی کامل این نوشته را ارائه می دهیم و در قسمت بعد به نقد و بررسی آن خواهیم نشست.

در حد موقعیت کنونی باشیم
[9]
نوشته ی باربارا اهرنیچ
[10] و بیل فلیچر[11]
ترجمه ی : کورش عرفانی
اگرغرش فریاد سوسیالیست ها را درباره ی سرنگونی سرمایه داری نشنیده اید فقط به این دلیل نیست که تعدادی کافی از ما وجود ندارد تا چنین فریادی را سر دهد. ما نیز، به سان هرکس دیگری در وال استریت در حدود سال 2006، انعطاف پذیری سرمایه داری آمریکا را مورد تقدیر قرارمی دهیم، توانایی آن در بازیابی دوباره و یافتن راه های جدید برای رشد کردن؛ و سرمایه داری این کار را در1877، 1893 و در دهه ی 1930 انجام داد. در واقع، مانیفست کمونیست نه تنها می تواند به عنوان یک اتهام نامه ی سرمایه داری مورد قرائت قرار گیرد بلکه هم چنین یک پیروزی نامه است که می تواند بی نفس در مدح پویایی آن خوانده شود. و ما همگی این شوخی را درباره ی اقتصاد دان مارکسیست شنیده ایم که به طور موفقیت آمیزی یازده بار سه بحران اخیر سرمایه داری را پیش بینی کرده بود.
اما این بار بیمار از تخت بلند نخواهد شد، مهم نیست چند بار دستگاه شوک برقی برای او بکار گرفته شود. به نظر می رسد که ما به چرخه ای وارد شده ایم که درآن، رشد بیکاری سبب کاهش مصرف شده و این نیز با خود بیکاری بیشتری را به همراه خواهد داشت. شادی دیدن کارمندان عالیرتبه ای که هواپیماهای خصوصی حرفه ای خود را از دست می دهند و اربابان سابق جهان که تخم مرغ های پرتاب شده به صورتشان را تمیز می کنند به سرعت توسط رنج و زجری که در اطراف ما دیده می شود از میان می رود. مراکز توزیع غذای رایگان و خوابگاه های بی پناهان دیگر نمی توانند جوابگوی نیازها باشند، میلیون ها نفر با مسله ی سن بالایشان روبرویند در حالی که حقوق بازنشستگی دریافت نمی کنند وپس اندازهایشان نیز دودشده و به هوا رفته است. نگرانی درباره ی آینده ای که در انتظار فرزندان و نوه هایمان می باشد به جان ما افتاده است.
فقط یک موضوع می ماند و آن این که قرار نبود چنین شود. یادتان هست؟ قرار بود انقلابی بپا شود. ایده، پیش بینی و باور سوسیالیستی، یا هر چه که اسمش را بگذاریم، این بود که وقتی مردم از تلاش برای ادامه ی حیات از طریق خرده ریزهایی که از دهان ثروتمندان می ریزد خسته شوند به یک طریقی بپا می خیزند: - ترجیحا به طریقی همه جانبه، دمکراتیک وبدون خشونت
[12]- و ثروت را برای خودشان تصاحب می کنند. این تصاحب گری شباهتی به «ملی کردن[13]» که در حال حاضر مورد بحث است ندارد، زیرا آنچه هم اکنون می گذرد در این حد است که ثروت های عمومی در درون بخش خصوصی دست به دست می شوند، با تغییری کوچک یا بدون هیچ تغییری در بافت نخبگانی که این ثروت ها را در اختیار دارند و بدون تغییری در روشی که کنترل آنها برای این ثروت ها اعمال می شود. انتظار ما به عنوان سوسیالیست این بود که وسعت عظیم سازماندهی که برای تغییر انقلابی لازم است زیرساخت لازم برای حکومتگری را ایجاد می کند؛ اتحادیه ها، سازمان های اجتماعی، گروه های مدافع موضوعات مختلف و تشکل های نوین بیکاران و فقرای جدید از جمله ی اجزای این سازماندهی محسوب می شوند.
هم چنین فرض براین بود که این باید امر راحتی باشد که توده ها کنترل زیر ساخت دولت سرمایه داری – یعنی وسایل تولید - را در اختیار خود گرفته و آن ها را در خدمت منافع همگانی به کار گیرند. لیکن بیشتر وسایل تولیدی به آن سوی آب ها رفت، به طور مثال به چین، این پایگاه سرمایه داری خودکامه. وقتی ما به چشم انداز بیش از پیش بسته ی پیرامون خود نگاه می کنیم و ویرانه های سرمایه داری مالی را جستجو می کنیم هر چه می بینیم بانک پشت بانک است و شرکت های بیمه، بنگاه های وام دهنده و مراکز تلفنی؛ اما به اندازه ی کافی شرکت هایی را نمی بینیم که در حال تولید چیزی باشند که ما واقعا بتوانیم مصرف کنیم، مانند غذا یا دارو. در سال های اخیر سرمایه داری به نحو فزاینده و تقریبا به طورمرموزی انتزاعی شده است. به جز در حوزه های تولیدی و خدمات افراد هر چه کمتری هستندکه می توانند برای فرزندان خویش توضیح دهند آنها برای تامین زندگیشان مشغول چه کاری هستند.
ممتازترین دانشجویان به رشته های مالی می روند نه فیزیک. بزرگترین ساختمان های شهررا دفاتر کوچک و اکران های کامپیوتر پرکرده است و نه زنجیره های تولیدی، آزمایشگاه، استودیها یا کلاس های درس. حتی صنعت پرچمدار ما، [در آمریکا] یعنی خودروسازی، نیاز به ابزارهایی تازه دارد تا بتواند چیزی بسازد که ما بتوانیم استفاده کنیم، منظور دیگر خودرو و چهارچرخه های گنده نیست، بلکه آسیاب های بادی، اتوبوس و قطار. آنچه از یک دیدگاه سوسیالیستی ما را به خشم می آورد این مفهوم تفکر برانگیز است که سرمایه داری می تواند ما را با کمتر از آن چیزی که 400 سال پیش در سیاره ی زمین یافت می شد رها سازد، یعنی زمانی که شیوه ی تولید سرمایه داری شروع به رشد کرد. مارکس تصور می کرد که سرمایه داری صنعتی به طور بالقوه مسله ی کهنه ی نایابی را حل کرده و اگر فقط توزیع عادلانه وجود می داشت به سوی دوره ی تامین وفورمی رفتیم. اما سرمایه داری صنعتی – با برخی کمک ها از جانب کمونیسم صنعتی - چنان محیط زیست را تخریب کرده که آینده ی نوع بشر، به سان انواع بی شمار دیگری از موجودات زنده، مورد تهدید است. آب و هوا گرم و گرم تر می شود، بکارگیری سوخت به نقطه ی اوج خود رسیده است، صحراها در حال پیش روی هستند، آب دریاها بالاتر می آیند و هرچه کمتر و کمتر ماهی برای تغذیه ی انسان ها در آنها یافت می شود. نیازی نیست یک بدبین افراط گرا باشید تا ببینید که انقراض آن چیزی است که در مرحله ی بعدی در انتظار نشسته است. در این موقعیت، که هم بقای درازمدت زیست شناختی وهم بقای روز به روز اقتصادی درهاله ای از ابهام فرورفته است، یگانه سوالی که مورد دارد این است: آیا ما، یعنی مردم، طرحی داریم؟ آیا می توانیم ببینیم که از این مسیر بیرون آمده و به یک آینده ی عادلانه، دمکراتیک، پایدار(صفت های مطلوب خود را اضافه کنید) پا گذاشته ایم؟
بگذارید به طور واقعی آنچه را هست روی میز بگذاریم: ما چنین طرحی نداریم. حداقل اینکه ما نقشه ای برای سازماندهی جامعه نداریم که رو کنیم. هر چند ممکن است به حساب غفلت ورزی ما گذاشته شود، اما باید توضیح دهیم که سوسیالیسم ایده ای در این باره بوده است که چگونه مالکیت و توزیع را و تا حدی حاکمیت را دوباره ساماندهی کنیم. این طور پنداشته می شد که سوسیالیسم عبارت است از تحت مالکیت گرفتن و توزیع کردن یک مقدار زیادی ثروت های موجود؛ کسی فکر نمی کرد که ما مجبور باشیم یک روش زندگی به کلی نوین و از لحاظ زیست محیطی قابل دوام را مطرح کنیم. علاوه بر آن، تاریخ سوسیالیسم این گونه ضایع شد که سیاسی کاران حرفه ای زیادی وجود داشتند که می گفتند یک طرح عالی دارند و فقط نیاز دارند که در دور بعدی به پیروز برسند یا به زور قدرت را از آن خود کرده و یا به اندازه ی کافی مردم را پشت سر خود جمع کنند. اما به خوبی می فهمیم - و این همان چیزی است که از ما سوسیالست می سازد - که نبود طرح یا حداقل نبود یک نوع فرایند مشورتی برای درک آن چه باید انجام شود دیگر یک گزینه نیست. قول بزرگ سرمایه داری، آن گونه که نخستین بار توسط آدام اسمیت مطرح و اخیرا در قالب « بنیادگرایی بازار» به مرز تقدس رسیده بود این طور می گفت که ما نیاز به حل و فصل چیزی نداریم، زیرا بازار خود به همه ی مشکلات ما می پردازد.
به جای رشد بخشیدن به اعتماد به نفس، این روایت از فعالیت آزاد اقتصادی سبب تقویت انفعال در مقابل آن بت مرموز، یعنی بازار شد. قوانین را بردارید، اجازه دهید دستمزدها به حد «طبیعی» خویش پایین بیاید، آن چه را از ساختار دولت باقی مانده است به منبع بی پایانی برای سود دهی بیشتربه پیمان کاران بخش خصوصی تبدیل کنید، خلاصه، خوش باشید. خوب، این موفق نبود و ایده ی اصلی سوسیالیسم همچنان پابرجاست: این که مردم می توانند به همدیگر نزدیک شوند وببینند چگونه می توانند دسته جمعی مشکلاتشان یا حداقل بخش مهمی از مسائل شان را حل کنند. این که ما – و نه بازار یا سرمایه داران یا یک گروه نخبه از فوق برنامه ریزها – باید سرنوشت خود را به دست گیریم. ما قبول داریم: ما طرحی برای فرایند شورایی که می دانیم باید جایگزین بی نظمی دیوانه وار سرمایه داری شود نداریم. بله، ما افکاری در باره ی این که چگونه چنین چیزی باید عمل کند داریم، بر اساس تجاربمان در جنبش حقوق مدنی، جنبش زنان یا جنبش کارگری، ونیز از طریق شرکت های تعاونی بی شمار. این ایده ها بر آن چیزی متمرکزند که ما «دمکراسی مشارکتی» می نامیم، آنجایی که همه ی آراء از جانب مردم به طور یکسان مورد احترام قرار می گیرند. اما ما الگوی مشخصی از دمکراسی مشارکتی در مقیاسی که امروز به آن نیاز است نداریم، مقیاسی که مشارکت صدها میلیون و به طور بالقوه میلیاردها نفر را در یک زمان ایجاب می کند.
چنین چیزی شبیه چه می تواند باشد؟ برخی از الگوهای جالب برای مطالعه موجود است، به طور مثال تجارب معروف حزب کارگران برزیل درباره ی یک بودجه ی مشارکتی در پورتو الگر.
[14] بنیانگذار «زمگزین»[15] «میشل آلبرت»[16] یک طرح جزیی نگر را درباره ی برنامه ریزیی مبتنی بر توده ها که نام آن را اقتصاد مشارکتی یا «پارکون»[17] گذاشته است، یکی از ما نیز ( فلیچر، در کتابش که با عنوان همبستگی تقسیم شده با فرناندو گاسپین نوشته است) [18] یک شبکه مستقر از شوراهای توده ای مستقر در مناطق را ارائه داده است. اما همه ی اینها موارد تجربی است و ما متوجه می شویم که هر نظامی برای طرح ریزی دمکراتیک توده ای آشفته خواهد بود. لغزش خواهد داشت، برخی موارد اشتباه خواهد بود و در موارد فراوانی باز باید به تخته سیاه برگردیم و کار کنیم.
اما به عنوان سوسیالیست ما می دانیم که این گونه طرح های بزرگ نجات جمعی با چه روحیه ای باید شکل گیرد، و این، روحیه ی همبستگی است. مفهومی که تا همین چند وقت پیش قدیمی جلوه می کرد و در نمودگرایی و انرژی جریان انتخاباتی «اوباما» جان تازه ای یافت. شعار «آری، ما می توانیم»
[19] شعار جنبش « کارگران کشاورزی متحد»[20] بود و توسط اتحادیه ها و سازمان های اجتماعی متفاوت مورد پذیرش قرار گرفته بود تا براین نکته انگشت گذاشته باشد که توده های وسیع مردم از طریق کنش جمعی قادر به چه کاری می باشند. حتی به نظر می رسد که فراخوان های به نسبت عادی اوباما برای قبول شرکت داوطلبانه در خدمات عام المنفعه روحیه ی «ایثار» را تقویت کرده است. اگر فکر برنامه ریزی دمکراتیک و به دست گرفتن سرنوشت مان محتوای فکری سوسیالیسم است، همبستگی، منبع انرژی احساسی آن است، درک اخلاقی و باور آتشینی که ما همگی با هم به این کار همت کرده ایم، هر چند که با چالش هایی سخت روبر هستیم.
همبستگی با این همه، بدون سازماندهی، یک احساس تهی می باشد، یعنی بدون راه های اندیشیدن و کارکردن با یکدیگر و روش های به هم متصل ساختن جنبش های اجتماعی که در حال مبارزه با بی عدالتی های روزمره هستند. ما این فرصت غول آسا را در این واقعیت غمگین کننده می بینیم که میلیون ها آمریکایی توسط اقتصاد سرمایه داری به حال خود رها شده و آزاد هستند تا استعدادهای قابل ملاحظه ی خویش را برای خلق یک جایگزین عادلانه تر و قابل دوام تر بکار گیرند. اما اگر ما در باره ی بقای جمعی در مقابل بحران های متعدد جدی هستیم باید به ایجاد سازمان هایی اقدام کنیم که شامل سازمان های به طور مشخص سوسیالیستی نیز می شود و می تواند این استعداد را بسیج کرده، ایفای نقش راهبری را توسعه داده و مبارزات محلی را به پیش راند. و ما باید جدی باشیم، زیرا نخبگان سرمایه داری که چیزها را تا به حال در دست داشتند تمامی اعتماد و حتی احترام را از میان برده اند و ما ترقی خواهان، از همه جناح ها، تنها افراد بالغی هستیم که باقی مانده ایم.
* *
www.korosherfani.com
5 May 2009

[1] http://www.korosherfani.com/neveshteha/1388/pajohesh-1.htm
[2] http://www.korosherfani.com/neveshteha/pajohesh-2.htm
[3] http://www.korosherfani.com/neveshteha/pajohesh-3.htm
[4] Ronal Inglehart
[5] Christian Welzel
[6] http://www.korosherfani.com/neveshteha/pajohesh-4.htm
[7] http://www.korosherfani.com/neveshteha/pajohesh-5.htm
[8] Nation
[9] Rising to the Occasion ) www.thenation.com/doc/20090323/ehrenreich_fletcher(
[10] خانم باربارا اهرینچ Barbara Ehrenreich از مبارزین جنبش زنان، فعال سیاسی سوسیالیستی و جامعه شناس آمریکایی متولد 1941 می باشد. وی تاکنون بیست کتاب در زمینه های اجتماعی و مبارزاتی آمریکا منتشر کرده است. نگاه کنید به : http://en.wikipedia.org/wiki/Barbara_Ehrenreich
[11] بیل فلیچر Bill Fletcher, Jr. از چهره های مبارز سندیکالیسم سوسیالیستی آمریکا می باشد. وی علاوه بر شرکت فعال و عضویت در تشکل های کارگری آمریکا در کار پژوهش دانشگاهی نیز می باشد. نگاه کنید به: http://www.speakoutnow.org/userdata_display.php?modin=50&uid=266
[12] فراموش نکنیم که نویسندگان «چپ غیر رادیکال آمریکایی» را نمایندگی می کنند. (مترجم)
[13] Nationalization
[14] توضیح مترجم: اشاره ی نویسندگان در این جا به تجربه ای است که حزب کارگران برزیل در شهر «پرتو آلگر» برزیل در زمینه مدیریت بودجه ی همگانی این منطقه به کار بسته است. در این روش که از چند سال پیش در این شهر اجرا می شود مردم به طور مستقیم در فرایند تصمیم گیری ها نقش داشته واز طریق یک نظام مشارکت مستقیم برای هزینه ی بودجه ی شهرداری تعیین تکلیف می کنند. برای اطلاعات بیشتر درباره ی این تجربه مشارکت توده ای موفق به این لینک نگاه کنید: http://www.unesco.org/most/southa13.htm
[15] Zmagazin یک نشریه ی مترقی است که به انتشار تجارب مردمی برای مقابله با سیستم سرمایه داری می پردازد. نگاه کنید به: www.zmag.org/znet
[16] Michael Albert
[17] کلمه parecon که مخفف Particpatory Economy یا «اقتصاد مشارکتی» است براساس کارهای فعال ونظریه پرداز سیاسی «میشل آلبرت» و اقتصاددان رادیکال «روبرت هانل» در دهه ی 80 و 90 تدوین و ارائه شد.
[18] Bill Fletcher, Jr. and Fernando Gapasin, Solidarity Divided, The Crisis in Organized Labor and a New Path toward Social Justice, A new direction for labor by two of its leading activist intellectuals, 324 pp, 2008.

[19] “Yes, We can”.
[20] United Farm Workers
روش های دستیابی به دمکراسی در ایران
(قسمت پنجم )

پژوهشی از کورش عرفانی korosherfani@yahoo.com

گفتیم که هدف از این پژوهش بررسی امکان های استقرار دمکراسی در ایران است.[1] برای این منظور در ابتدا باید آخرین نظریات مربوط به دمکراسی سازی در کشورهای استبداد زده را بررسی می کردیم. به همین دلیل نیز کار را با ترجمه مقاله ای در باره دیدگاه های دو اندیشمند جهان سرمایه داری غرب در این باره آغاز کردیم. در قسمت اول و دوم[2] و سوم[3] ترجمه متن کامل مقاله ای از دو اندیشمند غربی به نام های «رونالد اینگلهارت»[4] و «کریستین ولزل»[5] را ارائه دادیم. در قسمت چهارم بررسی این نوشته را آغاز کردیم و ذکر کردیم که برخلاف آنچه این دو اندیشمند غربی موافق نظام سرمایه داری می گویند روند استقرار دمکراسی در کشورهای جهان سوم به هیچ وجه نه خودکار است و نه بیگناه. برنده ی آن طبقه ی سرمایه دار حاکم و طبقه ای است که به طور بلافصل در خدمت ساختار سرمایه داری قرار می گیرد، یعنی طبقه ی متوسط. در پایان قسمت قبل گفتیم که جمهوری اسلامی به عنوان رژیمی آگاه بر فرایندی که این دو از آن یاد می کنند، یعنی زمینه های رشدگیری طبقه ی متوسط در طول سه دهه گذشته این روند تاریخی را به طور عمدی و آگاهانه با اشکال مواجه ساخته است. یعنی شرایط اقتصادی را طوری سازماندهی کرده است که مانع از ظهور یک طبقه ی متوسط گسترده و سازماندهی شده شود.
در این قسمت به بررسی شرایط تحول «نوین گرایی» در ایران بعد از انقلاب خواهیم پرداخت و سه دهه ی گذشته را به طور بسیار مختصر در چهار عرصه ی اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و یا سیاسی بررسی خواهیم کرد. در این نگاه گذرا به این نکته توجه خواهیم داشت که آیا فرایندی که نویسندگان فوق ازآن یاد کرده در جامعه ی ایران به طور اصولی روی داده است یا خیر و اگر بلی در چه حد.
*
نوین گرایی در ایران بعد از انقلاب:
بررسی این موضوع در دوران بعد از انقلاب را به دلیل آن که یک رژیم تمامیت گرا بر جامعه حاکم شده و تمامی عرصه های چهارگانه ی جامعه یعنی اقتصاد، روابط اجتماعی، فرهنگ و ساختار سیاسی را تحت نفوذ و سلطه ی خود قرار داد با یک طبقه بندی از بالا ارائه می دهیم. هدف از این کار هم چنین برجسته کردن نقش ارادی شکل دهی به تحولات یک کشور از سوی تصمیم گیرندگان و صاحبان قدرت در یک نظام خودکامه می باشد.

· دوران نخستین 1358 – 1368
بعد از انقلاب سران جمهوری اسلامی یعنی آخوندها و شریک های بازاری شان با آگاهی کامل بر فرایندی که سبب شکست رژیم شاه شده بود سیاست های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی خود را تنظیم کردند.
در عرصه ی اقتصادی آنها تمامی پروژه های صنعتی شدن و تولید گرایی را به طرح های اقتصاد وارداتی و تجاری تبدیل کردند. این نوع اقتصاد دولتیِ بازاری صفت از این خطر به دور بود که بخواهد تولید گری و تخصص گرایی و به تبع آن طبقه ی متوسط را رشد دهد و آن را به رقیب سیاسی قشر حاکم تبدیل کند. اقتصاد بازاری کشور به دانش ودانشمند احتیاجی نداشت. می شد آن را با دو دوتا چهارتای ساده ی حجره های بازار محاسبه کرد: درآمد ناشی از نفت به اضافه ی درآمدهای داخلی منهای واردات، هزینه ها ی دولت و سوبسیدهای اجباری. با همین محاسبه ی ساده، جمهوری اسلامی کشور را تا سال 1368 یعنی در طول ده سال اداره کرد و زیربناهای اقتصادی را به طور ریشه ای برای دهه های بعد از میان برد. این دوران که بخش اصلی آن مصادف با دوران جنگ بود به طور صرف فرصتی بود برای استقرار نظام بازاری بر اقتصاد، یعنی قابلیت معامله گری دادن به همه موضوعات اقتصادی از واردات تانک و موشک و هواپیما برای جنگ خانمانسوز گرفته تا واردات شکر و پارچه چادری برای پاسخگویی به اجباری شدن حجاب برای زنان.
در عرصه ی اجتماعی از هم پاشاندن طبقه ی متوسط از طریق از میان بردن فعالیت های اقتصادی که برای آنها فرصت شغلی ایجاد می کرد تا مجبور ساختن آنها به مهاجرت گسترده و نهادینه ساختن فرارمغزها همگی به طور منظم دنبال شد. در طول ده سال اول انقلاب بخش مهمی از طبقه ی متوسط فروپاشید و به طبقه ی محروم جامعه تبدیل شد و در شرایط مادی طبقه ی کارگر و حتی پایین تر قرار گرفت. از آن سوی، طبقه ی کارگر و قشرهای محروم در زیر بار فشار مالی بودند و دولت با حمایت گداپرورانه و استقرار نظام کوپنی و پرداخت سوبسیدها تلاش می کرد که حیات حداقل آنها را تامین کند. در این میان رژیم شرایط مشخص صعود اجتماعی را برای محرومان و مستضعفان جا انداخت. هرگونه امیدی به کسب یک موقعیت شغلی یا اقتصادی و داشتن یک شانس برای صعود اجتماعی به بهای پیوستن به نهادهایی بود که به طورمستقیم در خدمت تحکیم رژیم و سرکوب سایر قشرهای جامعه بودند: سپاه، بسیج، ارتش، وزارت اطلاعات، نیروی انتظامی، حوزه ی علمیه و... بنابراین حرکت عمودی در ساختار طبقاتی جامعه نزدیک به یک دهه فقط از طریق شرکت فعال در جا انداختن موقعیت برتر قشر حاکم ممکن بود وتقریبا نه به هیچ طریق دیگر.
در عرصه ی فرهنگی، حاکمیت آخوندی-بازاری تمامی مظاهر نوین سازی و غربی بودن و نیز تمامی نمودهای تفکر منطقی و خردگرا را هدف قرار داده و به آنها تاخت. با بستن دانشگاه ها به مدت دو سال که نشان دهنده ی بی اهمیت بودن این نهاد برای استراتژی اقتصادی و فرهنگی رژیم جدید بود آنجا را به عرصه ای برای تولید روشنفکران خنثی یا طرفدار خود تبدیل کرد و به زعم خویش تمامی موارد و امکان های پرورش تفکر مخالفت و یا فرد مخالف در نهاد دانشگاه را خنثی کرد. با استقرار علنی سانسور، خفقان، تهدید و سرکوب جمهوری اسلامی سطح و دستمایه ی فرهنگی جامعه را تا آنجا که می توانست به عقب راند و تفکر تحجرگرای حوزه را برفضای دانشگاه مستقر ساخت. با تصفیه ی اساتید دانشمند و متخصص، جای آنها را به خودفروشان بی مایه داد که حاضر بودند برای داشتن یک مقام، بی سوادی خود را در پشت تمجید و تملق و نماز خواندن و ریش گذاشتن و غیره پنهان سازند. وسایل ارتباطی جامعه و نیز سینما و ادبیات و هنر عرصه ی بی مایگانی شد که فرهنگ خرافه گرا وضد خردگرای دولتی را تبلیغ و تشویق می کردند. از جان نوجوانانی که به سان گوشت جلوی گلوله به جبهه ها فرستاده می شدند گرفته تا موضوعات ایران کنترا و افتضاحات دیگر همه و همه در فضای سرکوب وخفقان و دشمنی جدی با تخصص و تعقل پیش رفت.
در عرصه ی سیاسی، رژیم جدید محدودیت سقف تحمل خود را بسیار زودتر از سایر عرصه ها آشکار ساخت. سرکوب از فردای به قدرت رسیدن آغاز شد. خمینی با صدور فرمان تحویل اسلحه ها گام نخست را تنها چند ساعت پس از کسب قدرت برداشت تا مبادا نیروی توده ها برای مقابله با آن چه وی و همراهانش در سر داشتند بتوانند دست به اسلحه برند. سرکوب به زودی چهره ی خونین خود را در قالب اعدام بی محاکمه ی مقامات رژیم سابق نمایاند و به سرعت دامن اهالی کردستان، عرب زبان های خوزستان و سپس مبارزان چپ در گنبد را گرفت. تصفیه ی جامعه از هر گونه مخالفت سازماندهی شده با استفاده از ماشین سرکوب به جا مانده از زمان شاه و ترکیب آن با دستگاه نوین سرکوب، که از میان داوطلبان رشد اجتماعی تغذیه می شد، موفق شد یکی بعد از دیگری تمامی سازمان های سیاسی «غیر خودی» را بدون هیچ استثنایی تارو مار کند و با به راه انداختن موج اعدام، دستگیری، حبس و یا وادار به تبعید کردن مخالفان خود، جامعه را به معنای مطلق کلمه از امکان ابراز هرگونه مخالفت سازماندهی شده خالی کرد. مکانیزم های تولید و بازتولید نیروهای مخالف می رفت تا با سرکوب مطلق روبرو باشد.
اما این نکته قابل توجه است که با وجود تمامی هجوم بی سابقه ی رژیم در این عرصه ها، بخش مهمی از آنچه حاصل نوین سازی دوران قبل از انقلاب در عرصه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بود به یک شکل یا به شکلی دیگر، بعد از سربه در کردن شوک 58-61 به حیات و حتی رشد بطئی خود ادامه دادند. تا آن جا که در پایان جنگ رژیم که با ویرانی کامل اقتصاد، درهم پاشیدگی اجتماعی، بن بست فرهنگی و آشفتگی سیاسی روبرو بود خود را با ضرورت تغییراتی مهم در مقابل خطر بالقوه ی جامعه مواجه دید. نخست برای ایجاد اطمینان روانی در در دستگاه از هم پاشیده ی رهبری و میان خودی ها که روحیه باخته بودند چند هزار نفر از مخالفین در بند خود را در زندان کشتار کرد(قتل عام تابستان 1367 )، حذف خمینی به عنوان برگ سوخته ضروری به نظر می رسید، قدرت در بالا تقسیم شد وآخوندکی به نام خامنه ای جای اورا گرفت، قانون اساسی تغییر کرد، مقام نخست وزیری حذف شد ورفسنجانی با تقسیم قدرت با خامنه ای به عنوان نمایندگان روحانیت و بازار، جای او را به عنوان ریس جمهور اشغال کرد.
از این مرحله نجات نظام، استراتژی دیگری را می طلبید. دو دوره ی ریاست جمهوری رفسنجانی روند متفاوتی با هشت سال پیش از آن دارد.
2) دوران رفسنجانی ( 1368- 1376 )
در عرصه ی اقتصادی دولت به سیاست های اقتصاد جهانی نزدیک تر شده و بخش خصوصی قدرت می گیرد. در سایه ی رشد کمی و تنوع یافتن فعالیت ها، بخش خصوصی وسیع تر شده و علاوه بر سرمایه داران بازاری-دولتی، به تدریج نفرات دیگری را شامل می شود. دولت شروع به خصوصی کردن می کند و تحت رهنمودهای «صندوق جهانی پول» و «بانک جهانی»، که به ایران وام می دهند، واگذاری برخی واحدهای دولتی ورشکسته به بخش خصوصی آغاز می شود. اقتصاد تا حدی به سوی مدیریت حرفه ای و خرد گرا پیش می رود و سیاست های مالی دولت، به معنای نسبی کلمه، تابع برخی از استانداردهای جهانی می شوند. اما پدیده ی نوظهور در این میان ورود سپاه پاسداران به عرصه ی اقتصادی کشور است. نیروهای سپاه که با پایان جنگ دیگر فعالیت نظامی خاصی ندارند در عرصه های اقتصادی و بازسازی مناطق جنگی به کار گرفته شده و به تدریج به حوزه های دیگری که مرتبط با جنگ و بازسازی نیستند پا می گذارند.
در عرصه ی اجتماعی در این دوره فشار بسیاری بر طبقه ی کارگر و محرومان می آید، بخش مهمی از حمایت های دولتی از این طبقه و قشرها حذف می شود ودر عوض طبقه ی متوسط که ترکیبی است از باقیمانده ی طبقه ی متوسط قبل از انقلاب و قشرهایی که در طول ده سال گذشته به طبقه ی متوسط پیوسته اند رشد می کند. بخشی از طبقه ی کارگر در این دوره به قشرهای محروم مادون خود فرو می ریزد. سیاست های خاص سرمایه دار منشانه ی این دوره چنان فشاری بر محرومان می آورد که نخستین شورش های اجتماعی فقرا در شهرهای مختلف و نیز در مناطق حاشیه ای شهرهای بزرگ مانند اسلام شهر، شیراز و مشهد آغاز می شود و با سرکوب خونین روبرو می شود.
در عرصه ی فرهنگی در این دوره تحولات بیشتر کمی است تا کیفی. دانشگاه آزاد با استقبال فرزندان طبقه ی متوسط به یک نهاد آموزشی جا افتاده در می آید و به واسطه ی قدرت جدید هاشمی رفسنجانی که از سرمایه گذاران اصلی آن است به تدریج می رود که تبدیل به یک نهاد آموزشی «رسمی» غیر دولتی شود. این دانشگاه ابزاری است برای کنترل نیروی جوان که از یکسو نمی تواند در دانشگاه های دولتی هضم شود و از یکسو نیز فاقد زمینه های شغلی مشخص می باشد. رشد شمار دانش آموختگان در این دوره سبب تقویت فرهنگی طبقه ی متوسط می شود. اما از حیث کیفی، بی مایگی این دانشگاه ها تعداد زیادی دانشگاه دیده را به جامعه روان می دارد که فاقد بنیان های رفتاری و آگاهی یک دانش آموخته ی واقعی هستند. این شکل گرایی در سال های آینده اوج می گیرد وهرمقام وشخصیتی دولتی به دنبال تهیه ی یک عنوان دانشگاهی برای خود برمی آید.
در عرصه ی سیاسی در این هشت سال تحول خاصی روی نمی دهد. هیچ حزب یا سازمان غیر دولتی اجازه ی فعالیت نمی یابد. اما برخی از نیروهای دولتی که در سایه ی تحولات جدید، زبانی کمابیش انتقادی را نسبت به بخشی از سیاست های حاکمیت در پیش گرفته اند کم کم خود را یافته و در قالب برخی نشریات یا تشکل های فرهنگی، تحقیقاتی و انتشاراتی متجمع شده و به تدریج آرزوهای سیاسی خود را به طور غیر مستقیم و گهگاه به صورت مستقیم مطرح می کنند.
[6] به موازات این جریان، نیروهای راست گرا نیز به ضرورت سازماندهی خود واقف شده و به تدریج به سوی ساماندهی تشکیلاتی خویش و حزب و سازمان سازی پیش می روند. پدیده ی نو این که به تدریج چهره هایی از سپاه پاسداران خود را به عرصه ی سیاست می رسانند. خامنه ای که در این دوره به شدت نیاز به تقویت جایگاه خود در مقابل رفسنجانی و بازاری های دارد با باز گذاشتن دست سپاه بر آن می شود که سپاه را به متحد نخست خود برای آینده ی سیاسی خویش تبدیل کند. پایان دوره ی ریاست جمهوری رفسنجانی و جاه طلبی او زنگ خطری برای جایگاه علی خامنه ای به عنوان ولی فقیه فاقد مشروعیت مذهبی بود. به همین دلیل اتحاد با سپاه برای خامنه ای عاقلانه به نظر می آمد.
مجموعه این تحولات سبب می شود که در پایان دوره ی دوم ریاست جمهوری رفسنجانی، اقتصاد ایران با غرب تعاملی به نسبت مهم دارد، طبقه ی متوسط دوباره جان گرفته ورشد کرده است، طبقه ی کارگر و قشرهای محروم به شدت ناراضیند، سپاهی ها به تدریج وارد سیاست شده اند. نمایندگان فرهنگی طبقه ی متوسط به صورت سیاسی تر خود را مطرح می کنند و جهان غرب به دنبال فرصتی است تا روابط خود با ایران را تعمیق و افزایش دهد. دراین شرایط است که برخلاف آنچه در روایت مدرن نظریه «نوین سازی» به عنوان ظهور سیاسی طبقه ی متوسط مطرح می شود، وبه جای سپردن هدایت قدرت طبقه ی متوسط به دست رهبری های خودجوش وغیر خودی، رژیم به طور فکر شده و با هدف پیشگیرانه و امنیتی، مدیریت این جریان را به دست یک مهره ی خودی قابل اطمینان یعنی محمد خاتمی می سپارد. جریان دوم خرداد عبارت بود از مدیریت دولتی را سوارکردن بر یک پتانسیل اجتماعی واقعی که ریشه در رشد طبقه ی متوسط داشت.
دوران خاتمی با شعارها، حرف ها و گفتمانی که رنگ و بوی شبه دمکراتیک دارد قول و وعده های متفاوتی به نسبت دوران بسته ی 18 سال گذشته است آغاز می شود. صحبت از جامعه ی مدنی و آزادی های اجتماعی و حتی سیاسی می شود.


3) دوران خاتمی ( 1376 – 1384 )
درعرصه ی اقتصادی دوران خاتمی ادامه ی حرکت دوران رفسنجانی است. یعنی خصوصی سازی هر چه بیشتر، کاهش حمایت های دولتی از محرومان و طبقه ی کارگر و نیز بازگذاشتن دست غرب در عرصه ی سرمایه گذاری بخصوص در عرصه ی نفت و گاز. اما به طور عمومی د راین هشت سال اقتصاد ایران محدودیت های خویش را برای تبدیل شدن به یک اقتصاد عقلایی نشان می دهد. خردگرا کردن مدیریت اقتصادی به سرعت با منافع کهنه ی بازاری ها و نیز غارت سالاری سرمایه داران وابسته به دولت برخورد می کند و تضادهایی جدی را بر می انگیزد. اقتصاد ایران نزدیک به هشت سال در میان ضرورت سرمایه گذاری های خارجی و تقویت بخش خصوصی غیر وابسته به دولت از یکسو و حفظ چرخه ی سودسازی برای بازاری ها و نهادهایی که به تقویت مالی روحانیون در قدرت یاری می رسانند (بنیادها) به صورت بلاتکلیف می ماند. از سوی دیگر سپاه نیز که تبدیل به یک بازیگر اقتصادی تمام عیار در عرصه های زیربنایی و تولیدگری شده است خواهان گسترش نفوذ سرمایه گذاری های خارجی و یا حضور وسیع سرمایه های خصوصی مستقل نیست. به دلیل این تضاد ساختاری آشکار میان برون گرایی و درون گرایی هشت سال دوران ریاست جمهوری خاتمی به طور عملی شاهد هیچ رشد کیفی نیست و انحطاط اقتصادی و مشکلات مالی انباشته می شود. پایان دوره ی دوم ریاست جمهوری خاتمی شاهدی اقتصادی درجا زده و رو به ویرانی است.
در عرصه ی اجتماعی به دلیل ایستایی اقتصادی که دولت خاتمی نه قاطعیت و نه اختیارات لازم برای برون رفت از آن را دارد وضعیت اقتصادی سال به سال وخیم تر می شود. در دوره چهارساله ی دوم ریاست جمهوری خاتمی بار دیگر ریشه های اقتصادی طبقه ی متوسط به شدت تضعیف می شود، کارگران به محرومان جامعه و محرومان جامعه به قشرهای رها شده به حال خود تبدیل می شوند. فقر در جامعه گسترده شده و دامن بسیاری از قشرها را می گیرد. جو نا امیدی و بی اعتمادی شدیدی بر جامعه حاکم شده و فرهنگ «کلاهت را سفت بگیر باد نبره» بر روحیات جمعی و فردی ایرانیان حاکم شده و بی توجهی به سرنوشت هم دیگر را در جامعه دامن می زند. نا امیدی شدید، بی اعتمادی، ازهم پاشیدگی روابط اجتماعی و روان پریشی گسترده از علائم روانشناسی اجتماعی جامعه ایرانی در پایان این دوره می باشد.
درعرصه ی فرهنگی در این دوره شاهد رشد کمی و تا حدی کیفی مطبوعات هستیم. تولید افزایش می یابد و برخی از موانع گذشته بر سر راه هنرمندان و نویسندگان برداشته می شود. اما این به معنای شکوفایی ادبی یا فکری نیست. زیرا دستگاه های اطلاعاتی رژیم با دور زدن وزارتخانه های دولتی سرکوب و ترس و اختناق را در جامعه دامن زده و حفظ می کنند. محمد خاتمی به شکل گرایی اکتفا کرده و به عنوان نگران آینده ی نظام در هیچ موردی با دستگاه سرکوب ولایت فقیه شاخ به شاخ نمی شود. دائم کوتاه می آید و آزادیخواهان را به عنوان افراط گرایان سرزنش می کند. او خط قرمزهای نظام را می شناسد و رعایت آنها را توسط هر عضوی از حکومت یا هواداران خود خواهان است. بررسی قانون مطبوعات وبرقرای نظامی صنفی بررسی جرائم مطبوعاتی با حکم حکومتی از دستور کار مجلس در اختیار اکثریت اصلاح طلبان خارج می شود. این حکم خامنه ای به راحتی سقف رشد فرهنگی جامعه را در نظام ولایت فقیهی نشان داد.
در عرصه ی سیاسی در این دوره جنبش های اجتماعی رشد می کند. از جمله جنبش دانشجویی که بازهم به سان دو دهه ی قبل از آن با سرکوب مواجه می شود. تشکل های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی از رشد کمّی برخوردارند بدون آنکه فرصت و امکان تعمیق کار و فعالیت کیفی را در جامعه داشته باشند. ترس سرکوب، هر چند که رقیق تر می شود، اما به طور عملی حضور دارد و فرمانده ی سپاه تهدید به بریدن زبان ها می کند. به همین دلیل تمامی فرصت ها در این دوره موفق به استقرار نهادینه ی هیچ جریان سیاسی نمی شود. اصلاح طلبان و تشکل های آنها که همگی پیشینه ی درون رژیمی دارند میان موضع گیری ساختاری با نظام وگذشتن از خط قرمزها هشت سال فرصت را می سوزانند، قیام 18 تیر دانشجویان در سال 1378 کلیت نظام را تهدید کرده و محافظه کاری را در میان اصلاح طلبان، به عنوان جزیی از مجموعه ی نظام تقویت می کند، حتی بروز قتل های زنجیره ای نیز سبب انقطاع آنها با نظامی که ایشان را پرورانده است نمی شود. در پایان دوره ی دوم ریاست جمهوری خاتمی اصلاح طلبان حکومتی به قدری ناامید، از هم پاشیده، پراکنده و فاقد حمایت اجتماعی هستند که در انتخابات شوراها به راست ها می بازند و برای انتخابات ریاست جمهوری حتی روی داشتن یک کاندیدای مشترک به توافق نرسیده و باردیگر به پشت صحنه ی سیاسی رانده می شوند.
دراین زمان اقتصاد ورشکسته است، جامعه سرخورده و ناامید است، فرهنگ به سان زن بارداری که توان زاییدن ندارد درد می کشد و صحنه ی سیاسی از هر نیروی دارای اصالتی خالی است. نتیجه ی مهم دوران هشت ساله ی خاتمی خالی کردن زیر پای اقتصادی طبقه ی متوسط، از هم پاشیدن و فراهم کردن شرایط سقوط اجتماعی و در نهایت خلع سلاح سیاسی آن می باشد. ضربه ای همه جانبه که خاتمی و جناح او بر رشد طبقه ی متوسط وارد کرده ونظام را از خطرات ساختاری این رشد دور ساخت.
در طول این هشت سال، چنانکه گفتیم، سپاهی های قدرت یافته اند. آنها در اقتصاد کشور نفوذ کرده اند، از حمایت مستقیم ولی فقیه برخوردارند، با بازاری های متحد شده اند، نظر جناح راست وروحانیون محافظه کار را به خود جلب کرده اند و بخصوص مدیریت یکی از پروژه های حساس رژیم، یعنی فعالیت اتمی را که هم برای اقتصاد کشور وهم برای بقای نظامی و سیاسی رژیم لازم است، به عهده گرفته اند.
از آن سوی، طبقه ی متوسط ضعیف شده و قشرهای محروم جامعه به گونه ای وسیع رشد کرده و بیتاب هستند. در این شرایط سپاه کاندیدای خود را که قبلا به مقام شهرداری تهران رسانده است رو کرده و با حمایت تبلیغاتی وسیع ولی فقیه و رسانه های تحت نظر او و با استفاده از شبکه ی مالی بازار و نیز و با استفاده از نفوذ و قدرت شبکه سپاه و بسیج به قدرت می رسانند.
4) دوران احمدی نژاد ( 1384- 1388 )
احمدی نژاد به معنای واقعی کلمه تولید دستگاه عقیدتی آخوندی-بازاری-سپاهی است و ازاین نظر نمایندگی تمامی بخش های قدرتمند قشر حاکمیت را برعهده دارد. به همین دلیل نیز از حمایت وسیع بدنه ی رژیم برخوردار است و می تواند به خود اجازه دهد هجوم همه جانبه ای را از جانب نظام بر علیه جامعه آغاز کند.
در عرصه ی اقتصادی احمدی نژاد دست سپاه را باز می گذارد تا آن کند که می خواهد. با برخورداری از قیمت بی سابقه ی نفت وی تمامی پایه های مدیریت اقتصادی خردگرا در جامعه را زیر سوال می برد. سازمان برنامه و بودجه را حذف کرده و مفهوم برنامه ریزی را از اقتصاد بیرون می کشد. وی مدیریت پادگانی را بر اقتصاد کشور حاکم ساخته و با اولویت دادن به چند مورد که برای بقای نظام اهمیت حیاتی دارد تمامی تلاش های پراکنده و تا حدی اجباری 25 سال گذشته برای شکل دادن به یک اقتصاد برنامه مند را بی اعتبار می سازد: طرح فعالیت اتمی، تقویت بنیه ی نظامی رژیم، تقویت نیروهای اطلاعاتی و امنیتی کشور، تامین مالی نیروهای سرکوبگر و بسیجی، استقرار سپاهیان در تمامی عرصه های مدیریت کشور و در نهایت، تعمیق ریشه های حضوررژیم در عراق، افغانستان، خاورمیانه و سایر نقاط جهان. اقتصاد ایران در چهار سال گذشته دچار بدترین ضربه هایی شده است که می توان تصور کرد یک دشمن خارجی بتواند به کشور وارد سازد. نتیجه آن خالی شدن خزانه ی دولت، تهی شدن صندوق ذخیره ی ارزی، استقرار نظام مافیایی پاسداری-بازاری-آخوندی بر تمامی نهادها و فعالیت های اقتصادی دولتی و خصوصی و در نهایت از میان بردن شانس بازسازی زیرساخت های اقتصادی می باشد.
در عرصه ی اجتماعی احمدی نژاد به صورت مشخص به تضعیف و حتی دشمنی با طبقه ی متوسط پرداخته و آن را بسیار تضعیف کرده است. در عوض احمدی نژاد با حذف بیش از پیش حمایت های نهادینه ی دولت نظام ارباب-رعیتی را میان حکومت و شهروندان مستقر ساخته است و حیات اقتصادی آنها را تبدیل به شمشیر داموکلس روی سر همه طبقات و قشرها کرده است. گداپروری به صورت رسمی و نهادینه درآمده است و کارهایی مانند تقسیم پول، غذای مجانی و یا مواد خوراکی رایگان میان مردم رواج یافته است. ساختار جامعه به طور عمیق در افسردگی، روان پریشی، از هم پاشیدگی روابط اجتماعی، فساد و نابرابری، بی اعتمادی و مسخ اجتماعی غوطه ور است.
در عرصه ی فرهنگی عقب نشینی آشکار است. با از میان بردن فرصت ها برای هنرمندان و نویسندگان مستقل فرهنگ سازی بی محتوا، مذهبی و تحجر گرا رواج یافته است. خرافات مذهبی-سنتی به اوج رسیده است و توده های گرسنه دچار چنان فقر فرهنگی شده اند که باردیگر رفتارهایی مانند قربانی کردن حیوان و انسان، ورفتارهایی که دهها سال بود در مراسم مذهبی و سنتی از صحنه ی جامعه نقش بسته بود به بدترین شکل خود بازگشته است. عزاداری های محرم فرصتی برای بروز عقب افتاده ترین رفتارهای جمعی مرگ گرا در ایران شده است. انحطاط فرهنگی جامعه در گفتار مردم، در تولیدات بی مایه ی فرهنگی و نیز در سقوط استانداردهای مطالعه و انتشار کتاب و کیفیت برنامه های تلویزیونی و فیلم های سینمایی پیداست. فرار مغزها اوج گرفته است. آموزش و پرورش به عرصه ی نفوذ روحانیت مرتجع تبدیل شده است وتصفیه ی اندیشمندان مستقل از دانشگاه ها و نهادهای فرهنگی در جریان است.
در عرصه ی سیاسی سرکوب مطلق حاکم شده است. دستگیری ها ی فراوان، افزایش بی شمار اعدام ها، زندان های سیاسی، ربودن مخالفان و منع تمامی آزادی ها نمودهای بارز این دوره هستند. هیچ تشکل سیاسی مستقلی شانس ظهور ندارد و سرکوب حرف اول و آخر را در این عرصه می زند. رسانه ها یکی بعد از دیگری توقیف می شوند. اینترنت به بدترین نحو ممکن سانسور و کنترل می شود. تشکل های دانشجویی و کارگری قلع و قمع شده و فرهنگ ضد انسانی پاسداری بر تمامی عرصه های اعتراض گری حاکم است.
دوره ی احمدی نژاد به طور مشخص تلاش سیستماتیک نظام برای ممانعت از رشد طبقه ی متوسط را نشان می دهد. آن هم در همه ی عرصه ها، با بیکاری گسترده و عدم سرمایه گذاری شغل آفرین در عرصه ی اقتصادی، با تلاش برای ایجاد پراکندگی طبقاتی در زمینه های روابط خرد اجتماعی، با خفه کردن شانس شکوفایی فرهنگی در عرصه های ادبی و هنری ونیز با سرکوب و دستگیری و حبس و اعدام درعرصه ی سیاسی.
*
نقد ایران از دیدگاه نظریه ی نوین سازی:
با مروری به سه دهه گذشته در می یابیم که در بسیاری موارد رژیم هایی می توانند وجود داشته باشند که با آگاهی تاریخی بر روند «نوین سازی»، آنچنان که در نظریه این دونگارنده توصیف شده بود و خطراتی که این روند می تواند برای آینده ی قدرت حاکم داشته باشند، به طور ارادی در آن دست برند. یعنی به سوی صنعتی شدن نروند، به سوی تعمیق و اجتماعی شدن تخصص ها نروند، طبقه ی متوسط را هر یک دهه یکبار تارومارو کنند، به طور عمد به گسترش خرافات و مذهب و تحجرگرایی و تشویق و ترغیب آن بپردازند، مانع از رشد فرهنگی برخی از اقشار شوند، ارزش های فرهنگی مربوط به خود-بیانگری و استقلال فردی را سرکوب سازند، تا حدی که زورشان اجازه می دهد ازشکل گیری الگوهای فکری و یا فرهنگی مبتنی بر آزادیخواهی و دمکراسی طلبی خودداری کنند. در یک کلام اجازه ی رشد بستر دمکراتیک را حتی درمعنای سرمایه داری آن ندهند و جامعه را در ترکیبی از نایابی مادی، جهل، ترس و مسخ و به زبان دیگر در ترکیبی از فقر فرهنگی، فقرمادی و سرکوبگری دهه ها ودهه ها به صورت فکر شده و نهادینه نگه دارند.
در سال 1342 سهم نفت در بودجه ی کشور تنها 12 در صد بود. در سال 1356 این میزان به 73 درصد رسید. در سال های بعد از انقلاب این رقم افزایش هم یافت وبین 80 تا 85 درصد در نوسان بوده است. این سهم عظیم نفت در تامین نیازهای مالی نفت سبب نوعی خودکفایی مالی توسط حاکمیت شده است. رژیم جمهوری اسلامی با هر چه وابسته تر کردن اقتصاد ایران به نفت و تبدیل آن به منبع اختصاصی/خصوصی دولت به طور عملی تبدیل به یک درصد از جامعه شده است که با در اختیار داشتن 80 درصد از نیازهای مالی خویش از منابع زیر زمینی کشور سرنوشت مادی و شرایط بقای 99 درصد دیگر جامعه را در اختیار دارد. یعنی با کسب استقلال مالی می تواند همه را به خود وابسته سازد. نیاز مبرم جهان به نفت از یکسو و عظیم بودن ذخائر انرژی در ایران موجب شده است که در طول سی سال گذشته نظام آخوندی-بازاری نیازی به صنعتی کردن کشور ورفتن به سوی جذب سرمایه گذاری های خارجی در حوزه های غیر نفتی، تخصصی کردن مشاغل و یا ضرورت باج دادن به نیروهای متخصص برای تامین بقای اقتصادی خویش نداشته باشد. برعکس، امور مدیریتی و تخصصی کشور را به بی لیاقت ترین، بی مایه ترین و بی سوادترین افراد، اما به وفادارترین آنها به بقای نظام سپرده است.

پس، در مورد جمهوری اسلامی می بینیم که، آن چنان که نویسندگان نامبرده ذکر کرده اند، دلیل عدم حرکت به سوی دمکراسی فقط کنترل نیروهای نظامی واطلاعاتی توسط حاکمیت دیکتاتوری نیست، بلکه یک تلاش سازماندهی شده، فکر شده و نهادینه شده توسط رژیمی است که راز بقای خود را در استمرار عقب افتادگی اقتصادی، نابسامانی اجتماعی، بی محتوایی فرهنگی و خفقان و سرکوب سیاسی می جوید، آن هم به طریقی ارادی و آگاهانه. یعنی می داند چگونه نباید از جانب طبقه ی متوسط و تحول آن خطری متوجه او شود. سازمان های غیر حکومتی را از هم می پاشاند، سندیکاها ار سرکوب می کند، فعالان و روشنفکران را دستگیر وزندان می کند، با نظام سهمیه بندی دانشگاه ها ترکیب اجتماعی و قومی جمعیت دانشگاه های بزرگ را طوری شکل می دهد که همبستگی اجتماعی میان آنها رشد نکند و در یک کلام هر کجا که لازم باشد غیر عقلایی ترین یا ضد انسانی ترین شیوه ها رابرای بقای خود و بر علیه هرگونه توسعه ی اقتصادی و پیشرفت اجتماعی یا رشد فرهنگی و یا گشایش سیاسی به کار می بندد.
این الگوی غیر متعارف و نامعمول از دیکتاتوری، که سی سال است از هر محاسبه و الگوی تحلیلی بسته و کلیشه ای علوم سیاسی و اجتماعی غرب می گریزد، چگونه قابل توضیح است؟ چگونه تحول آن قابل پیش بینی است؟ چگونه رژیمی که همیشه آمادگی در غلطیدن به جنایت و کشتار و جنگ افروزی و ترور و سرکوب و دروغ و رفتار بی مسئولیت را در بالاترین حد خود دارد می تواند در چارچوب الگوی تحلیلی تا این حد شسته و رفته توضیح پذیر شود؟ به همین دلیل نیز باید برای مورد رژیم جمهوری اسلامی و تحول جامعه ی ایران به تحلیل های ساده انگارانه و سطحی گرایانه ای از این دست اکتفا نکرد. بسیاری از سیاست بازان ایرانی که درباره ی جریان اصلاح طلبی در ایران متوهم بوده و هستند آبشخور فکری خود را دانسته یا نادانسته در نظریه پردازی هایی از این دست می یافته اند. اما این نظریات بی اساس بودن خود را در مقابل خصلت های مافیایی و ضد عقلایی رژیم جمهوری اسلامی به خوبی نشان داده اند.
بحث بر سر این نیست که جامعه ی ایران نخواهد به سوی ارزش های «تساهل» و «مداراگری» پیش رود، بلکه این رژیم است که با رفتار خود «عدم تساهل» و «نامدارگری» را نه به عنوان یک گزینه که به صورت یک اجبار ساختاری، که در فرایند اجتماعی افراد جاسازی شده است، به جامعه تحمیل می کند. از آموزش دبستان و برخورد خشن معلمان نافرهیخته گرفته تا دوران سربازی و یا صحنه ی اجتماع، در همه جا به جوان ایرانی می آموزند که خشونت را تحمل کرده، درونی کرده و سپس آگاهانه یا نا خودآگاه درروابط اجتماعی خود بکار بندد. افزایش تنبیه بدنی دانش آموزان، مجازات فیزیکی کودکان و نیز رفتارهای کودک آزارانه نمودی است از اجتماعی شدن خشونت و عادی شدن آن به عنوان یک رفتار همگانی. بنابراین ابزار این رژیم فقط ارتش و دستگاه امنیتی آن نیست، تمامیت نظام و بخصوص دستگاه فرهنگی آن در حال آموختن و نهادینه ساختن فرهنگ خشونت گرایی است. یعنی همان چیزی که ارزش هایی مانند ترس و وحشت و تقیه و دورویی و بی اعتمادی در اعضای جامعه جا می اندازد. همان ارزش هایی که در نهایت ظهور تغییرات فرهنگی لازم برای ظهور دمکراسی را آنچنان که در این نظریه آمده بود غیر محتمل می سازد. اخلاق اجتماعی در زیر سلطه ی رژیم اسلامی به سوی خودمداری افراطی و بیمارصفت پیش رفته است و این به طور ماهوی با ارزش های خود-بیانگری متفاوت است. ظهور فرد و احترام برای خود یک رفتار بستر ساز برای بروز دمکراسی است اما ظهور خودمداری و توجه به منافع خود به ضرر منافع دیگران یک رفتار ضد اجتماعی و از میان برنده ی بستر بروز دمکراسی است. در ایران به جای اعتماد متقابل این عدم اعتماد متقابل است که هنجار است.
در یک کلام، رژیم جمهوری اسلامی به گونه ای نیمه آگاهانه-نیمه غریزی، در طول این سه دهه، یک استراتژی «ضد نوین سازی» را طراحی و اجرا کرده است و آن را به دقیق ترین نحو ممکن رعایت کرده است. یعنی هر جا که نگرش و تفکر نوین گرایی شانس موفقیت داشته است با گسترش فقر و جهل و خرافات و سرکوب شرایطی را فراهم کرده است که ناامیدی و عقب روی و در جا زدن تنها انتخاب های توده ها بوده است. علت روی آوری وسیع جامعه ی ایران و بخصوص قشر جوان را به سوی فرار مغزها، اعتیاد و خودکشی یا خودتخریبگری های متنوع باید در این راستا ارزیابی کرد. پدیده هایی که رژیم خود در تقویت آن و در پنهان کردن آمار واقعی آن دست دارد.
بنابراین می بینیم همان طور که روایت سنتی نظریه ی نوین سازی نتوانست ظهور «انقلاب اسلامی» را نه پیش بینی و نه حتی توضیح دهد، روایت جدید نظریه ی نوین سازی نیزاز تشریح چرایی عدم دستیابی جامعه ی ایرانی در طول سه دهه ی گذشته به دمکراسی عاجز است. موضوعاتی که نویسندگان این مقاله در دو نوبت در مورد آمادگی جامعه ی ایران برای حرکت به سوی دمکراسی ذکر می کنند به طور صرف بر برخی از داده های نه چندان دقیق برخاسته از مطالعات کمی وآماری ارزش ها در میان ایرانیان طبقه ی متوسط استوار است و به هیچ عنوان پیچیدگی و تنوع لایه های اجتماعی را شامل نمی شود. با مشاهده ی ضعف تحلیلی و محتوایی نظریه ی نوین سازی سرمایه دار منشانه در توضیح و ترسیم یک روش دستیابی به دمکراسی برای آینده ی جامعه ی ایران اینک در مقابل این سوال قرار می گیریم که آیا ابزار یا الگوی تشریحی دیگری هست که بتواند شانس های ممکن تر دستیابی به دمکراسی را برای جامعه فعلی ایران با درنظرگرفتن واقعیت های چند بعدی و چند لایه ای آن توضیح دهد و تصویری از آینده و احتمالات به دست دهد.
بعد از نقد نظریه ی نوین سازی، در روایت جدید خود، از قسمت بعدی ما به بررسی الگوی نظری متفاوتی از تحول گرایی برای توضیح تحولات در ایران بهره خواهیم برد. الگویی که از نظریه ی نوین سازی متمایزاست.
* *
www.korosherfani.com
26 /04 /2009

[1] http://www.korosherfani.com/neveshteha/1388/pajohesh-1.htm
[2] http://www.korosherfani.com/neveshteha/pajohesh-2.htm
[3] http://www.korosherfani.com/neveshteha/pajohesh-3.htm
[4] Ronal Inglehart
[5] Christian Welzel
[6] نگارنده موضوع شکل گیری جریان اصلاح طلبی در ایران را پیش از این در مقاله ای با نام اصلاجات مرد زنده باد انقلاب آورده است. نگاه کنید به: http://www.korosherfani.com/neveshteha/eslahat-enghelb-2.pdf