جمعه ۲۴ آوریل ۲۰۰۹

روش های دستیابی به دمکراسی در ایران
(قسمت چهارم )



پژوهشی از کورش عرفانی korosherfani@yahoo.com


در قسمت نخست این نوشتار گفتیم که هدف از این پژوهش بررسی امکان های استقرار دمکراسی در ایران است.[1] برای این منظور در ابتدا باید آخرین نظریات مربوط به دمکراسی سازی در کشورهای استبداد زده را بررسی کنیم. به همین دلیل نیز کار را با ترجمه مقاله ای در باره دیدگاه های دو اندیشمند جهان سرمایه داری غرب در این باره آغاز کردیم. در قسمت دوم[2] و سوم[3] ترجمه متن کامل مقاله ای از دو اندیشمند غربی به نام های «رونالد اینگلهارت»[4] و «کریستین ولزل»[5] را ارائه دادیم. در این قسمت به بررسی این نوشته خواهیم پرداخت. اما این کار را فقط به آنچه موضوع این کار است یعنی تطابق این الگو با مورد خاص جامعه ی ایران محدود می سازیم.
* *
آنچه به گونه ای مفصل در این مقاله و به طور مفصل تر در کتاب این دو پژوهشگر آمده است را می توان به صورت زیر خلاصه کرد:
صنعتی شدن یک کشور در برگیرنده ی یک سری از تحولات اقتصادی است که با خود برخی پدیده های اجتماعی را همراه می آورد، این پدیده ها نیز منجر به تغییر فرهنگی می شوند. در نهایت این تغییرات فرهنگی و اجتماعی که از دل تحولات اقتصادی بیرون آمده اند سبب تغییر سیاسی می شود.
بدین ترتیب که صنعتی شدن نیازمند آن است که فعالیت های اقتصادی عقلایی، حساب و کتاب دار، با برنامه و دارای مدیریت علمی باشد. داشتن فعالیتی به این صورت که همان تقسیم تخصصی کار است سبب می شود که تخصص گرایی و اهمیت دهی به دانش رشد کند. متخصصین ارج و قربت پیدا می کنند. در سایه ی این تخصصی شدن که با خود رشد اقتصادی را به همراه دارد قشرهای حرفه ای دارای تخصص و مجهز به فن مدیریت گسترش پیدا می کنند. یعنی مدیران، مهندسان، تکنسین ها، کارشناسان و … این قشرهای تخصصی در طول زمان به صورت قشر اجتماعی و در صورت رشد کمی بیشتر به صورت طبقه ی اجتماعی در می آیند: طبقه ی متوسط. این طبقه به دلیل پشتوانه ی تخصصی و دانش خود دارای افکار و عاداتی است که او را از دگم گرایی، تبعیت کورکورانه و نیز قبول بی احترامی دور می سازد. این طبقه بر عکس برای خود احترام قائل است، برای خود نظراتی دارد و دوست دارد که از آزادی برای بیان آن برخوردار باشد. این گرایش سبب می شود که این طبقه بخواهد در امورسیاسی و تصمیم گیری ها دخالت کند و به سوی آزادی های مدنی و اجتماعی و سیاسی و در نهایت دمکراسی برود.
این اتفاق در بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین و نیز در کشورهایی مانند ترکیه وهند و کره جنوبی روی داده است. در ایران نیز این روند به طور خیلی مشخص آغاز شده بود. دهه ی 1345 تا 1355 شاهد این روند بود و دیدیم که آثار و عوارض آن از سال 1356 بیرون زد.
دو ایراد اساسی این نظریه[6]:
نخست باید روشن سازیم، هنگامی که، براساس الگوی تحلیلی این دو نفر، بخشی از جامعه در حال حرکت به سوی تبدیل شدن به نخبگان علمی و بدنه ی طبقه ی متوسط جامعه می باشد، در سایر قسمت های جامعه چه روی می دهد؟ زیرا نیک می دانیم که طبقه ی متوسط، از حیث جمعیت شناختی کشورهای جهان سوم، در نهایت بتواند یک سوم از کل جمعیت جامعه را شامل شود، در این صورت جایگاه طبقه ی پایین تر و به طور مشخص طبقه ی کارگر و نیز دیگر قشرهای محروم بی طبقه چه می شود؟ جایگاه آنان در این الگوی تحلیلی کجاست؟ آنها که در فرایند صنعتی شدن سهمی در تولید علم ندارند و فقط با اتکا به نیروی بدنی شان به عنوان نیروی کار، چرخ های صنعت را می چرخانند، چه سهمی از این «نوین سازی» که قرار است فکرها و عادات و دیدگاه ها را تغییر دهد می برند؟ آنها در کجای این معادله هستند؟ آیا صرف رشد طبقه ی متوسط برای حرکت در این روند دمکراتیک کافی است؟ آیا سهم طبقات پایین تر از طبقه متوسط از صنعتی شدن همان است که نصیب اعضای طبقه ی متوسط می شود؟
نویسندگان این موضوع را به سکوت برگزار می کنند. آنها توجه نمی کنند که صنعتی شدنی که قرار است طبقه ی متوسط را « داراگر» و «صلح جو» بار آورد طبقه ی کارگر را در شرایطی قرار می دهد که نه مداراگری و صلح جویی، بلکه خشم و طغیان گری را در او تقویت می کنند. به این دلیل ساده که در شرایط صنعتی شدن، بخش های وسیعی از جامعه باید به عنوان نیروی کار در خدمت ماشین تولید انبوه قرار گیرند و از آنجا که این فرایند اقتصادی براساس اصول پایه ای سرمایه داری، یعنی کار اکثریت برای سود اقلیت، انجام می پذیرد بخش مهمی از جامعه به عنوان طبقه ی کارگر باید به طور صرف در خدمت این نظام قرار گیرد. استثمار به معنای متداول کلمه به جریان می افتد و میلیون ها انسان مجبورند که برای «توسعه اقتصادی» که موتور حرکت «نوین سازی» است کار کنند، بیمار شوند، مسخ شوند و زندگی کوتاهی داشته باشند. به سان معدن چیان پرو که دردهه های شصت و هفتاد با متوسط عمر زیر چهل سال، برای «توسعه ی اقتصادی» پرو کار می کردند. پس، کار کارگران و کشاورزان مزارع صنعتی شده و معدنچیان البته با خود فرایند صنعتی شدن را به دنبال می آورد و آن نیز با خود نوین سازی و پیدایش طبقه ی متوسط و توابع آن را، اما در این میان چه نصیب کارگران و قشرهای زحمتکش پایین جامعه می شود؟
بی شک آنان به طورکامل بی نصیب نمی مانند. رشد شرایط اقتصادی به طور عام سطح رفاه اجتماعی را تا حدی افزایش داده و فراوانی کالاها موضوعاتی مانند قحطی یا کمبود شدید کالاها را برطرف می کند. اما در این میان آن چه نصیب طبقه ی برتر و بعد سهم طبقه ی متوسط می شود با آن چه به طبقه ی کارگر و قشرهای محروم می رسد غیر قابل مقایسه است. مقایسه کنیم شرایط طبقه ی سرمایه دار وابسته به دربار را در زمان قبل از انقلاب با شرایط طبقه ی کارگر در آن دوره. این مقایسه حتی میان شرایط طبقه ی متوسط و طبقه ی محروم نیز در همین دوره فاصله ی مهمی را نشان می دهد.
بنابراین الگوی دستیابی به دمکراسی بر اساس نوین سازی و صنعتی شدن، جامعه را به دو مقوله تقسیم بندی می کند: برنده ها و بازنده ها. برنده ها به طور مشخص طبقه ی برتر و طبقه ی متوسط هستند و بازنده ها طبقه ی کارگر و نیز قشرهای محروم مادون طبقه ی کارگر مانند حاشیه نشین ها و ...
نگارندگان که به صورت خیلی گذرا و تا حدی با طنز از نظرات و باورهای مارکسیسم عبور می کنند تمامی تمرکز خود را روی این متمرکز ساخته اند که چگونه می تواند برای یک نظام اقتصادی مبتی بر سرمایه داری و یک نظام اجتماعی مبتنی بر روابط طبقاتی و یک دستگاه فرهنگی که حفظ نظم اجتماعی نابرابر را میسر می سازد یک ساختار سیاسی به نام دمکراسی در یک جامعه تدارک دید. به همین دلیل نیز تمام تمرکز آنها بر ظهور طبقه ی متوسط، یعنی طبقه ای که در دستگاه تحلیل طبقاتی واشر امنیت اجتماعی جامعه است، قرار دارد. آنها سایر طبقات کهتر را جزو محاسبه ی خود نمی آورند و به نقش آن اهمیتی نمی دهند، زیرا وجود آنها در یک موقعیت پایین تر را عادی دانسته و اهمیت بخشیدن به آنها را بخشی از برداشت مارکسیستی موضوع می دانند. این نظر که با درک طبقاتی نویسندگان از جامعه تطابق کامل دارد از اشکال یک بعدی بودن، جامع نبودن و بی تفاوت بودن نسبت به درد و رنج های بخش های مهمی از جمعیت یک کشور است که قرار است نقشی فرعی و حاشیه ای در سناریوی صنعتی شدن و نوین سازی جامعه ایفا کنند. این نخبه گرایی طبقاتی را بعدها در موارد دیگر باز پیدا خواهیم کرد.
*
ایراد دوم در ضعف ریشه ای نظریه ی نوین سازی است. دو نویسنده ی این مقاله تلاش می کنند که از روایت اولیه ی نظریه ی «نوین سازی» فاصله گرفته و روایت جدیدی از آن را ارائه دهند که بیشتر از گذشته به پارامترهای فرهنگی پرداخته و نظریه را از حالت جبری و مکانیکی خویش تا حدی دور می سازد. اما اگر دقت کنیم می بینیم که آنها با احتیاط تمام در حال بناسازی همان نظریه ی ابتدایی به صورت ملایم تری هستند. بدنه ی اصلی هر دو روایت از نظریه نوین سازی بر نقش محوری طبقه ی متوسط در استقرار دمکراسی، از نوع مطلوب آنها، می باشد. اما این برخورد تا حدی سطحی گرایانه جلوه می کند. سطحی گرایی همان درد پایه ای و ساختاری علوم اجتماعی و سیاسی درآمریکاست که روایت نخست نظریه « نوین سازی» از دل آن بیرون آمده بود و به شکلی دیگر در این روایت جدید نیز از خود رد به جا می گذارد. گذر از این سطحی گرایی به ما نشان می دهد که روندی که نویسندگان مقاله ی فوق توصیف می کنند، روند صنعتی شدن و رفتن به سوی یک جامعه نوین در زمینه ای «استرلیزه» و «استاندارد» روی نمی دهد. در شرایطی مانند ایران قبل از انقلاب ما شاهد مواردی هستیم که عوامل مهم دیگری شروع به تاثیر گذاشتن کرده و مسیر تشریح شده در این نظریه را عوض می کنند. البته در این نباید شک داشت که حرکتی که به اسم «انقلاب اسلامی» در سال 1357به ثمر رسید در سال 1356 به عنوان یک جنبش برای کسب آزادی های سیاسی توسط طبقه ی متوسط آغاز شده بود. بنابراین تا آن جای کار که طبقه ی متوسط درخواست های سیاسی خود را به طور آشکار بیان می کند ما در چارچوب فرایند کلاسیک ترسیم شده توسط این دو متفکر غربی هستیم. لکن آنچه سبب می شود ادامه ی این فرایند به همان گونه که آنها می گویند پیش نرود از اهمیت زیادی برخوردار است که نگارندگان به آن اشاره ای نکرده و یا بسیار سطحی گرایانه از آن رد شده اند. ما در اینجا به بررسی مشخص مورد ایران قبل و بعد از انقلاب می پردازیم تا نشان دهیم که فرایند نظری ترسیم شده توسط این دو متفکر غربی چگونه در مقابل پیچیدگی واقعیت های تاریخی جامعه ی ایرانی بیش ازحد ساده گرا و ناکامل جلوه می کند.
نوین سازی در ایران قبل از انقلاب:
چنانچه گفتیم و در مقاله این دو کارشناس نیز به آن اشاره شده است روایت قبلی نظریه ی نوین سازی که ایران زمان شاه نمونه ی آن بود نشان داد که یک تغییر مکانیکی در جامعه، به واسطه ی صنعتی شدن، نمی تواند به دمکراسی ختم شود. زیرا اگر صنعتی شدن با مشارکت تمامیت جامعه روی ندهد بخش هایی از جامعه هستند که به نوعی از اثرات مستقیم نوین سازی یا حتی صنعتی شدن در امان می مانند. به طور مثال در زمان شاه بخش های سنتی-مذهبی جامعه با ساختن مکانیزم های دفاعی، خود را در مقابل اثرات و توابع نوین سازی و تغییرات فرهنگی ناشی از آن واکسینه کردند. یعنی اجازه ندادند که تغییرات فرهنگی مانند گشاده اندیشی، تساهل گرایی، دگر شناسی، برخورد عقلایی با مسائل، زیر سوال بردن باورهای خرافی و مذهبی به عرصه ی زندگی اجتماعی آنها راه یابد. می دانیم که در آن زمان، روحانیت با رشد تاریخی بی سابقه روبرو بود. حوزه های علمیه گسترش یافتند و تعداد کسانی که به آخوند شدن روی آوردند در میان قشرهای سنتی و خانواده های مذهبی به گونه ای بی سابقه افزایش یافت. روحانیت که بخش فرهنگی مصون مانده از تغییرات فرهنگی مرتبط به نوین سازی بود موفق شد با استفاده از بازسازی و گسترش شبکه ی سنتی خود بخش مهمی از جامعه را که شامل قشرهای مختلفی از میان طبقات متوسط ، کارگر و محرومین بود از تاثیرپذیری از فرهنگ نوین در امان دارد و آنها را از آبشخور فرهنگ سنتی-مذهبی تغذیه کند. بسیاری از خانواده های مذهبی در آن زمان رادیو یا تلویزیون در خانه نداشتند، مطبوعات را نمی خواندند، فرزندانشان را به مدارس اسلامی می فرستادند و به جای رفتن به سینما – که حرام اعلام شده بود – و یا تئاتر و یا کنسرت و غیره به مسجد و مشهد و هیئت و جلسه و مهدیه و غیره می رفتند.
استبداد پهلوی که مدافع اصلی نوین سازی خودکامه گرا در ایران بود سبب شد که دست نیروهای ترقی گرای طبقه ی متوسط در بهره برداری آزاد و وسیع از ابزارهای فرهنگی برای تغذیه فرهنگی جامعه کوتاه باشد. سانسور و خفقان حجم و کیفیت تولیدات فرهنگی را به شدت کاهش داد و فضایی خالی را ایجاد کرد که تولیدات مذهبی با رنگ سنتی یا شبه نوین (شریعتی، جلال آل احمد) آن را پر کردند. به این صورت نوین سازی به صورت مقطعی و بخشی در جامعه در جریان بود و در کنار آن، تفکر ضد نوین گرایی اسلامی در اقشار و محفل ها نه تنها به حیات خود ادامه داد بلکه خود را مجهزتر و قویتر ساخت. بخش مهمی از آخوندهایی که بعد از انقلاب به عنوان نظریه پردازان یا کارگزاران رده بالای رژیم جمهوری اسلامی عمل کردند در دوران قبل از انقلاب از آزادی عمل برخوردار بودند. آنها از فضای دورافتاده از نوین سازی که نه رژیم می توانست با فرهنگ سازی دولتی بی مایه و ضعیف خود آن را پرکند ونه بخش مترقی طبقه ی متوسط به واسطه ی سانسور و سرکوب می توانست به آن دست یابد به کار اسلامی کردن جامعه مشغول بودند. اسلام مذهبی به اسلام اجتماعی تبدیل شد و در پی فرصتی بود تا به اسلام سیاسی تبدیل شود. فرادی مانند مرتضی مطهری، محمد حسین بهشتی، محمد جواد باهنر، مفتح، موسوی اردبیلی، علی خامنه ای، اکبر رفسنجانی و امثال آن در جامعه با مشکلاتی اندک، یا بدون هیچ مشکلی، مشغول فعالیت خاص فرهنگی و سیاسی بودند و در این مسیر به شبکه سازی و اسلامی سازی در عرصه های اجتماعی مشغول بودند.
این در حالی بود که به گونه ای متناقض نخبگان طبقه ی متوسط که به عرصه فرهنگی یا سیاسی دست می یافتند بلافاصله با مانع سرکوب، سانسور، خفقان و حتی دستگیری ومحاکمه و حبس و اعدام روبرو می شدند. رژیم پهلوی ضمن افزایش حمایت ضمنی یا علنی از روحانیت، با هدف مقابله با رشد چپ گرایی در طبقه ی متوسط به طور مشخص به آخوندها کمک کرد که آماده ی سرنگونی آن شوند.
فراموش نکنیم که روحانیت در این مسیر از حمایت یک قشر دیگر برخوردار بود.قشر بازاری. متشکل از تجارت پیشه گان سنتی که به سرمایه داری نوین مورد حمایت رژیم شاه روی نیاوردند و نیز یک بخش از زمینداران که با از دست دادن زمین های خود، به دلیل اصلاحات ارضی، پول های پرداخت شده توسط رژیم پهلوی در قبال املاک مصادره شدنشان را در چرخه ی سنتی بازار در شهرها سرمایه گذاری کرده و برای مقابله با موج نوین سازی سرمایه داری دولتی در ایران به حمایت مالی گسترده از روحانیت دست زدند. این پیوند بین بازار وروحانیت زمینه ساز مقابله ی گسترده، سازماندهی شده وهدفمند قشرهای سنت گرا در مقابل نوین سازی حکومتی وتوابع فرهنگی و اجتماعی آن شد.
این اتحاد تاریخی توانست از طریق حمایت مالی و لجستیکی بازار از یکسو و تلاش محتوایی روحانیت شبکه ای را به وجود آورد که براساس برخی از آمارهای یک صد هزار پایگاه (مسجد، امامزاده، هیت ها، تکیه ها، حسینیه ها و ...) در سراسر ایران داشت. به طوری که در آستانه ی انقلاب کمتر روستای دورافتاده ی در ایران بود که یک پایگاه مذهبی برای روحانیت نباشد. آخوندهای حوزه ی علمیه برای نخستین بار به اقصی نقاط کشور رفته، در آنجا مستقر شده و به کار سازماندهی شده مذهبی، فرهنگی و اجتماعی و درنهایت سیاسی پرداختند. این شبکه که توسط آیت الله های بزرگ، سران حوزه ی علمیه و آخوندهای فعالی مانند کسانی که از آنها در بالا نام بردیم شکل می گرفت شرایطی را فراهم آورد که در نهایت و زمانی که فرصت تاریخی در سال 1357 پیش آمد توانستند از شبکه عظیم برای بسیج جامعه، کنارزدن نیروهای اجتماعی .و سیاسی مترقی و نیز کسب قدرت سیاسی بهره برند. با اتکا به همین شبکه بود که آنها قدرت خود را بعد از انقلاب با سرکوب و کشتار و حذف سیاسی یا فیزیکی برای دست کم سه دهه، تا اینجا، تثبیت کردند.
بدین ترتیب می بینیم که آنچه در نظریه ی نوین سازی غایب بزرگ است نیروهای اجتماعی دیگری است که می توانند در کنار طبقه ی متوسط رشد کرده، حوزهای خرد فرهنگی جامعه را به تدریج اشغال کرده و در نهایت به سان یک قدرت سیاسی وارد صحنه شوند. مورد ایران وبه قدرت رسیدن آخوندها در جریان انقلاب نمونه ی روشنی از این موضوع است.
اما این موضوع، یعنی ریشه دار بودن و چند بعدی بودن جریان های ضدیت با نوین گرایی در ایران را می توان از گرایش ها، سیاست ها و عملکردهای جمهوری اسلامی در سه دهه گذشته بهتر تشخیص داد. در این جا می خواهیم ببینم آیا اگر روایت نخستین نظریه نوین سازی در دهه های 60 و 70 میلادی از پیش بینی و حتی درک انقلاب عاجز بود روایت دوم آن امروز، آنچنان که نگارندگان این مقاله به آن اشاره می کنند، می تواند مسیر احتمالی دستیابی جامعه ی فعلی ایران به دمکراسی را ترسیم کند.
در قسمت بعد به بررسی جریان نوین گرایی در ایران بعد از انقلاب خواهیم پرداخت.
* *
www.korosherfani.com
21 /04 /2009

[1] http://www.korosherfani.com/neveshteha/1388/pajohesh-1.htm
[2] http://www.korosherfani.com/neveshteha/pajohesh-2.htm
[3] http://www.korosherfani.com/neveshteha/pajohesh-3.htm
[4] Ronal Inglehart
[5] Christian Welzel
[6] در اینجا به موضوع دخالت قدرت های بزرگ در سرنوشت کشورهای جهان سوم مانند دخالت آمریکا، انگلستان و اسرائیل درتحولات تاریخی ایران اشاره ای نمی کنیم. اما خواننده باید این عامل را نیز مد نظر داشته باشد.

شنبه ۱۸ آوریل ۲۰۰۹

روش های دستیابی به دمکراسی در ایران
(قسمت سوم)
پژوهشی از کورش عرفانی
korosherfani@yahoo.com

در قسمت نخست این نوشتار گفتیم که هدف از این پژوهش بررسی امکان های استقرار دمکراسی در ایران است.[1] برای این منظور در ابتدا باید آخرین نظریات مربوط به دمکراسی سازی در کشورهای استبداد زده را بررسی کنیم. به همین دلیل نیز کار را با ترجمه مقاله ای در باره دیدگاه های دو اندیشمند جهان سرمایه داری غرب در این باره آغاز کردیم. در قسمت دوم بخش دیگری از ترجمه را ارائه دادیم.[2] در پایین بخش آخراین ترجمه را می بینیم.


چگونه توسعه به دمکراسی راه می یابد
آنچه درباره ی نوین سازی می دانیم
رونالد اینگلهارت و کریستین ولزل
ترجمه: کورش عرفانی

توسعه و دمکراسی

پنجاه سال پیش یک جامعه شناس به نام سیمور مارتن لیپست
[3] این موضوع را برجسته ساخت که کشورهای ثروتمند شانس بیشتری برای دستیابی به دمکراسی دارند تا کشورهای فقیر. هرچند که این ادعا در طول سال های بسیار مورد انتقاد قرار گرفت اما در طول زمان از آزمایش های مکرر جان سالم به در برد. سمت گیری علت و معلولی رابطه ی میان این دو نیز مورد پرسش قرار گرفت: آیا کشورهای ثروتمند شانس بیشتری برای دستیابی به دمکراسی دارند زیرا دمکراسی کشورها را ثروتمند تر می کند و یا این توسعه است که به دمکراسی ره می برد؟ امروزه این روشن است که به طور عمده، رابطه ی علت و معلولی به این صورت شکل می گیرد که توسعه ی اقتصادی به دمکراتیزه شدن ختم می شود. در ابتدای دوره ی صنعتی شدن، دولت های خودکامه نیز توانایی این را داشتند که به همان اندازه ی کشورهای دمکراتیک به در جه های بالایی از رشد برسند. اما در ورای یک سطح از توسعه ی اقتصادی، دمکراسی امکان بیشتری برای ظهور و دوام آوردن دارد. به همین دلیل، در میان کشورهای زیادی که از دهه ی 1990 به این سو دمکراتیک شدند اغلب آنها دارای سطح متوسط درآمدی بودند: تقریبا تمامی آنها که سطح درآمدیشان بالا بود همان موقع هم دمکراتیک بودند و چند کشور دارای سطح درآمد پایین در مرحله ی گذار قرار داشتند. علاوه بر آن، در میان کشورهایی که بین سال های 1970 تا 1990 دمکراتیک شدند دمکراسی در هر کشوری که درآمدش درسطح اقتصادی امروز آرژانتین یا بالاتر بود دوام آورد، در میان کشورهایی که به هنگام دوره ی گذار درآمدشان زیر این سطح بود دمکراسی به طور متوسط یک امید زندگی تنها هشت ساله داشته است.
رابطه ی قوی میان توسعه و دمکراسی بیانگر این واقعیت است که توسعه ی اقتصادی به دمکراسی می انجامد. این موضوع که به طوردقیق چگونه توسعه به دمکراسی راه می برد مورد بحث فراوان قرار گرفته است، اما پاسخ به تدریج نمایان می شود. این برخی از نیروهای ماوراء فیزیکی نیستند که سبب می شوند در یک مرحله از رشد ناخالص ملی، نهادهای دمکراتیک به طور خودکار ظهور کنند. در واقع توسعه ی اقتصادی فقط زمانی که سبب تغییر رفتار مردم می شود با خود تغییرات اجتماعی و سیاسی را به همراه می آورد. در نتیجه، توسعه ی اقتصادی فقط در آن حدی به دمکراسی ختم می شود که نخست یک طبقه ی متوسط وسیع تحصیل کرده و ساختار بندی شده پدید آورد، متشکل از مردمی که عادت کرده اند به خودشان بیاندیشند؛ و دوم اینکه ارزش ها و انگیزه های افراد را دگرگون سازد.
امروز، بیش از هر زمان دیگری در گذشته می توان این موضوع را سنجید که تغییرات کلیدی چه هستند و تا چه حد در کشورهای مشخص جلو رفته اند. تحلیل چند متغیری داده ها که از مطالعه ی ارزش ها به دست آمده است امکان این را می دهد که اثرات نسبی تغییرات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را طبقه بندی کنیم و نتایج حکایت از آن دارد که توسعه ی اقتصادی تا آن جایی به دمکراسی ره می برد که تغییرات ساختاری مشخصی (به ویژه گسترش بخش دانش) و برخی تغییرات فرهنگی ( بخصوص رشد ارزش های خود-بیانگری
[4]) را باعث شود. جنگ ها، دوره های رکود، تغییرات نهادینه، تصمیم گیری نخبگان و شخصیت های رهبری کننده ی خاص همچنین برآنچه می گذرد موثر هستند، اما تغییرات ساختاری و فرهنگی عوامل اصلی دربروز و بقای دمکراسی هستند.
نوین سازی، ارتقای سطوح آموزشی را منجر می شود و نیروی کار را به سوی مشغولیت هایی حرکت می دهد که اندیشه ورزی مستقل را می طلبند و مردم را هرچه بیشتر ساختارمند و مجهز می سازند تا در سیاست دخالت کنند. هنگامی که جوامع دانش گرا ظهور می کنند، توده ها با بکارگیری ابتکار و قضاوت خویش در کار آشنا می شوند و به طور فزاینده ای سلطه گری خودکامه ی منجمد و سلسله مراتبی را زیر سوال می برند.
نوین سازی هم چنین مردم را از حیث اقتصادی مطمئن تر ساخته و زمانی که بخش وسیعی از جمعیت به توانایی تامین بقای مادی خود دست می یابد ارزش های خود-بیانگری به گونه ای فزاینده اشاعه پیدا می کند. طلب آزادی و استقلال کردن، خواست هایی جهان شمول می باشند. این خواست ها زمانی که حفظ بقای مادی هنوز تامین نشده است تحت نفوذ ضرورت تامین حداقل ها و[پیروی از] نظم حاکم قرار می گیرند. اما وقتی بقای مادی تضمین شد این خواست ها به گونه ای روز افزون اهمیت می یابند. انگیزه ی پایه ای برای دمکراسی – یعنی خواست انسان برای آزادی انتخاب – شروع می کند به ایفای یک نقش بیش از پیش مهم. مردم شروع می کنند به پافشاری برگزینش آزاد در سیاست و تقاضای آزادی های مدنی و سیاسی و نهادهای دمکراتیک می کنند.

دمکراسی حقیقی

در طول انفجار دمکراتیک که در بین سال های 1985 و 1995 جریان داشت دمکراسی انتخاباتی به سرعت در سراسر جهان رواج یافت. توافق های استراتژیک نخبگان نقش مهمی در این فرایند ایفا کرد، این موضوع تحت تاثیر یک محیط بین المللی، که در آن پایان جنگ سرد راه را برای دمکراتیزه شدن باز کرده بود، تسهیل می شد. در ابتدا گرایشی وجود داشت تا هر رژیمی را که انتخاباتی آزاد و منصفانه برگزار می کرد به عنوان دمکراسی می دید. اما بسیاری از این دمکراسی های جدید از یک فساد اداری عظیم رنج می بردند، امری که سبب می شد نتوانند حاکمیت قانون را به مورد اجرا درآورند، یعنی چیزی که دمکراسی را به طور عملی پیاده می کند. شمار روز افزونی از ناظران امروز بر نارسایی «دمکراسی انتخاباتی»، «دمکراسی دورگه»
[5]، «دمکراسی های خودکامه» و شکل های دیگری از دمکراسی قلابی تاکید دارند، دمکراسی هایی که در آن ارجحیت های توده ها چیزهایی هستند که نخبگان سیاسی می توانند به طور وسیعی به آن بی اعتنا بوده و آنها را در فرایندهای تصمیم گیری به طور تاثیرگذار دخالتی ندهند. این مهم است که براین اساس، بین دمکراسی های حقیقی و غیرحقیقی تمایز قائل شویم.
جوهره ی دمکراسی این است که شهروندان عادی را قدرت بخشد. این که یک دمکراسی، حقیقی باشد یا خیر فقط به این که تا چه حدی در آن حقوق مدنی و سیاسی بر روی کاغذ آمده است بستگی ندارد، بلکه هم چنین مربوط به درجه ای است که مقامات رسمی حاضرند به طور عملی این حقوق را مورد رعایت قرار دهند. معیار نخست، یعنی وجود حقوق بر روی کاغذ، توسط «خانه ی آزادی»
[6] در طبقه بندی سالانه اش مورد استفاده قرارگرفته است: اگر کشوری انتخابات آزاد برگزار کند «خانه ی آزادی» آن کشور را به عنوان «آزاد» در نظر می گیرد و به او مرتبه ای می دهد که در، یا نزدیک به، راس طبقه بندی قرار دارد. بنابراین، دمکراسی های جدید اروپای شرقی همگی همان رتبه بندی هایی را دریافت می کنند که دمکراسی های دیرپای اروپای غربی؛ با این همه یک تجزیه و تحلیل عمیق نشان می دهد که فساد اداری گسترده، این دمکراسی های جدید را بسیار دورتر از دمکراسی هایی که به طور عملی به گزینش های شهروندانشان پاسخ می دهند قرار می دهد. خوشبختانه، شورای حکام «بانک جهانی»[7] رتبه بندی را بر این اساس قرار می دهد که نهادهای دمکراتیک یک کشور تا چه حد به طور حقیقی عمل می کنند. در نتیجه، یک طبقه بندی جدی تر در مورد عملیاتی بودن دمکراسی می تواند از طریق ادغام این دورتبه بندی به دست آید: دمکراسی شکل گرا، آن گونه که «خانه ی آزادی» آن را می سنجد و درستی نخبگان ونهادها، آن گونه که بانک جهانی اندازه گیری می کند.
دمکراسی حقیقی معیارهای بسیار بیشتری را در بردارد تا دمکراسی انتخاباتی. می توان دمکراسی انتخاباتی را تقریبا در هر جایی یافت، اما اگر قدرت از نخبگان به توده ها منتقل نشود این دمکراسی به طور احتمالی دوامی نخواهد داشت. دمکراسی حقیقی شانس بیشتری برای وجود دارد اگر همراه باشد با یک زیرساخت به نسبت توسعه یافته که نه فقط منابع اقتصادی بلکه عادت گسترده به مشارکت در امور سیاسی و تاکید بر خودکفایی را نیز در بر بگیرد. بر این اساس، دمکراسی حقیقی به گونه ای نزدیک مرتبط است به درجه ای که یک جامعه ی مشخص بر ارزش های خود-بیانگری تاکید دارد. درواقع، رابطه ی متقابل میان ارزش های یک جامعه و جوهره ی نهادهای سیاسی آن کشور بسیار قوی می باشد.
به طور بالقوه تمامی دمکراسی های با ثبات ارزش های قوی خود-بیانگری را از خود بروز می دهند. در بیشتر کشورهای آمریکای لاتین نشان می دهند میزان دمکراسی حقیقی که حاکم است به نسبت ارزش هایی که در جامعه وجود دارد در سطح پایین تری قرار دارند. این بدان معنی است که اگر حاکمیت قانون در آنها تقویت می شد این جوامع می توانستند سطوح بالاتری از دمکراسی را داشته باشند. ایران نیز یک نمونه ی پایین تر از سطح لازم است – یک رژیم مذهب سالار که به نسبت سطحی که مردم این کشور می طلبند اجازه ی حدی بسیار پایین تر از دمکراسی را به آنها داده است. با وجود آن که این نکته می تواند برای کسانی که فقط به سطح نخبگان سیاسی حاکم توجه دارند تعجب برانگیز باشد، مردم ایران پشتیبانی به نسبت قویی را از دمکراسی از خود نشان می دهند. برعکس، قبرس، استونیا، مجارستان، لهستان، لتوایا و لیتوانی مواردی هستند که به سطحی از دمکراسی دست یافته اند که ازسطح دمکراتیکی که مردم می توانند خواهان آن باشند بالاتر است، شاید این دمکراتیزه شدن آن ها به واسطه ی عضویتشان در اتحادیه ی اروپا تقویت شده است.
اما آیا این ارزش های خود-بیانگری است که به دمکراسی راه می برد یا این دمکراسی است که سبب پدیدآمدن ارزش های خود-بیانگری می شود؟ شواهد حکایت از آن دارد که این ارزش ها هستند که به دمکراسی راه می برند.
[8]
نیازی نیست که نهادهای دمکراتیک مستقر شده باشند تا ارزش های خود-بیانگری ظاهر شود. قرائن زمان بندی شده درباره ی مطالعه ی ارزش ها نشان می دهد که در سال هایی قبل از آن که موج دمکراتیزه شدن در اواخر دهه ی 1980 و اوایل دهه ی 1990 ظهور کند، ارزش های خود-بیانگری به واسطه یک فرایند نسل به نسل تغییر ارزش ها آغاز شده بود، آن هم نه فقط در کشورهای غربی، بلکه هم چنین در بسیاری از جوامع اقتدارگرا. در حدود 1990 مردم آلمان شرقی و چکسلواکی- که در زیر سیطره ی دو مورد از خودکامه ترین حکومت ها در جهان بودند- یک درجه ی بالایی ازارزش های خود-بیانگری را توسعه داده بودند. عامل حیاتی نظام سیاسی نبود، بلکه این واقعیت بود که این دو کشور با سطح آموزشی بالا و نطام خدمات اجتماعی توسعه یافته از حیث اقتصادی بین پیشرفته ترین کشورهای جهان کمونیست قرار داشتند. به همین خاطر وقتی میخائیل گورباچف دکترین برژنف را الغاء کرد و خطر دخالت نظامی شوروی را برداشت آنها به سرعت به سوی دمکراسی حرکت کردند.
در دهه های اخیر، ارزش های خود-بیانگری گسترش یافته و تحکیم شده اند و این نکته شانس دخالت مردم در امور سیاسی را افزایش داده است. ( در واقع شمار بی سابقه ای از مردم درتظاهراتی که سبب شکل گیری آخرین موج دمکراتیزه شدن شد شرکت کردند.) آیا این به آن معناست که نظام های خودکامه به گونه ای خودبخودی فرو می پاشند؟ خیر. علاقمندی فزاینده بر ارزش های خود-بیانگری باعث سست شدن پایه های مشروعیت نظام های خودکامه می شود، اما تا زمانی که حکومتگران خودکامه مدیریت ارتش ونهادهای امنیتی را در اختیار داشته باشند می توانند نیروهای طرفدار دمکراسی را سرکوب کنند. با این وجود، حتی رژیم های استبدادی نیزاین برخوردها را بسیار پرهزینه می یابند، بهای سرکوب عبارت می شود از به بن بست کشاندن پیدایش عملی بخش های تولید دانش در کشور.


استراتژی نوین

این درک جدید از نوین سازی برخی الزامات را در روابط بین المللی به همراه داشته است. نخستین آن این است که این امر کمک می کند توضیح دهیم چرا دمکراسی های پیشرفته با یکدیگر نمی جنگند. پژوهش های اخیر نمونه های تجربی فراوانی را ارائه می دهند که ادعای فوق را ثابت می کنند، چیزی که به گفته های آدام اسمیت و امانوئل کانت بازمی گردد. از زمانی که دمکراسی های لیبرال دراوایل قرن نوزدهم پدیدار شده اند جنگ های فراوانی را به خود دیده اند، اما آنها هرگز برعلیه هم به جنگ نپرداخته اند. این روایت جدید نظریه ی نوین سازی نشان می دهد که پدیده ی صلح دمکراتیک بیشتر از آنچه به طور خاص به خود دمکراسی مربوط باشد ناشی از تغییرات فرهنگی وابسته به نوین سازی می باشد.
در دوره های ابتدایی تاریخ، دمکراسی ها به طورمکرر با یکدیگر می جنگیده اند. اما هنجارهای حاکم برآنان به مرور زمان متحول شده است، مواردی مانند لغو برده داری، آزاد سازی تدریجی برده ها و رفتن به سوی برابری زن و مرد تقریبا در تمامی جوامع نوین این تحول را تصویر می کند. تغییرفرهنگی دیگری که در این جوامع نوین– یعنی جوامعی که به سوی دمکراسی می روند – روی داد این است که به تدریج جنگ به صورت امری که کمتر قابل پذیرش است درآمده و مردم بیشتر تمایل یافته اند که ارجحیت های خود را بیان کرده وتلاش کرده اند که سیاست گذاری ها را تحت تاثیر قرار دهند. شواهد به دست آمده از «مطالعه جهانی ارزش ها»
[9] نشان می دهد که مردم کشورهای دارای درآمدهای بالا سطوح کمتری از خارجی ستیزی از خود نشان می دهند تا مردم کشورهای دارای درآمد پایین؛ ونیز آنها تمایل کمتری برای جنگیدن برای کشورشان دارند تا مردم کشورهای دارای درآمد پایین. علاوه برآن، دمکراسی های از لحاظ اقتصادی پیشرفته نسبت به یکدیگر رفتار صلح آمیزتری دارند تا دمکراسی های فقیر؛ ودمکراسی های ازلحاظ اقتصادی پیشرفته تمایل کمتری به جنگ داخلی دارند تا دمکراسی های فقیر.
نظریه ی نوین سازی برای سیاست خارجی ایالات متحده دارای هم دست آوردهای اخطار دهنده و هم تشویق کننده بوده است. مورد عراق به طور طبیعی درس اخطار دهنده می دهد. برخلاف این دیدگاه جذاب که دمکراسی می تواند به راحتی تقریبا هرجایی بنا شود، نظریه ی نوین سازی از این نظر دفاع می کند که دمکراسی تحت شرایط خاصی شانس بیشتری دارد که رشد کند تا درشرایطی دیگر. شماری از عوامل سبب می شوند که باورداریم این بسیارغیرواقعی است که انتظار داشته باشیم دمکراسی در عراق به راحتی مستقر خواهد شد، بخصوص به دلیل شکاف عظیم قومی که در دوران رژیم صدام حسین به صورت عمیقی درآمده بود. و بعد از شکست صدام، موضوع توجه نکردن به وخامت شرایط امنیتی خطای بزرگی محسوب می شد. اعتماد میان- فردی ومداراگری زمانی رشد می کند که مردم احساس امنیت کنند. دمکراسی درجوامعی که دچار بی اعتمادی و نامداراگری است شانس کمتری برای ظهور دارد؛ وعراق در حال حاضر دارای بالاترین درجه از بیگانه ستیزی در میان تمامی کشورهایی است که در باره ی آنها اطلاعات در این مورد وجود دارد. یکی از شاخص های بیگانه ستیزی میزان این شاخص است که مردم اظهار کنند نمی خواهند همسایه های خارجی در محل زندگی خود داشته باشند. در میان هشتاد کشور، درصد میانه برای جوامع مورد سنجش 15 درصد بوده است. در میان کردهای عراقی، 51 درصد از کسانی که مورد پرسش قرار گرفته اند گفته اند که ترجیح می دهند همسایه خارجی [غیر کرد] نداشته باشند. در میان عراقی های عرب تبار این رقم 90 درصد بوده است. در شرایطی این گونه، عراق (به همراه پاکستان و زیمبابوه) سطوح بسیار پایینی از ارزش های خود-بیانگری و دمکراسی حقیقی از خود نشان می دهند.
نظریه ی نوین سازی هم چنین دست آوردهای مثبتی برای سیاست خارجی ایالات متحده داشته است. شواهد متعددی حکایت از آن دارد که توسعه ی اقتصادی یک عامل هدایت گر تغییر دمکراتیک می باشد- به این معنی که واشنگتن باید آنچه را که در توان دارد برای تشویق توسعه انجام دهد. به طور مثال، این کاری غیر مفید است که آمریکا بخواهد تغییر دمکراتیک را به کوبا بیاورد. ایالات متحده باید محاصره ی اقتصادی را برداشته، توسعه اقتصادی را ترغیب کرده و تعامل اجتماعی این کشور با آمریکا و سایر ارتباطات این کشور با دنیا را تشویق کند. هیچ چیز مطمئن نیست، اما شواهد تجربی اشاره به این دارد که رشد حس امنیت و تاکید فزاینده برارزش های خود-بیانگری پایه های رژیم خودکامه را سست می کند.
به همین گونه، اگر چه بسیاری از ناظران نسبت به باززایش اقتصادی چین هشدار داده اند، این رشد دستاوردهای مثبتی را نیز در دراز مدت با خود دارد. تحت حاکمیت به ظاهر یکدست ساختار سیاسی چین، زیربناهای اجتماعی دمکراتیزه شدن در حال شکل گرفتن هستند و این امر بیش از آنچه اغلب ناظران بتوانند دریابند به پیش رفته است. چین در حال حاضر در حال رسیدن به سطحی از اهمیت دهی وسیع بر ارزش های خود-بیانگری است که شیلی، لهستان، کره جنوبی و تایوان، گذار دمکراتیک خود را در آن صورت دادند. و آنچه می تواند ناظرانی را که فقط برروی نخبگان سیاسی تاکید دارند غافلگیر سازد این است که ایران نیز در حال رسیدن به این سطح می باشد. تا وقتی که حزب کمونیست چین و رهبران مذهبی ایران نیروهای نظامی وامنیتی کشورشان را تحت کنترل دارند نهادهای دمکراتیک در سطح ملی مستقر نخواهند شد. اما فشار فزاینده ی مردمی برای آزادسازی ها شروع شده است و سرکوب آنها هزینه ی بیش از پیش سنگینی در زمینه ی ناکارآیی اقتصادی و پایین آمدن روحیه ی عمومی دارد. به طور کلی، گسترش تولید ثروت درچین وایران درراستای منافع ملی ایالات متحده قرار دارد.
به گونه ای گسترده تر، نظریه ی نوین سازی ایجاب می کند که ایالات متحده ازتوسعه ی اقتصادی در سراسر جهان استقبال کرده و آن را تشویق کند. با وجود آنکه توسعه ی اقتصادی تطابق دهی های دشواری را می طلبد، اثرات درازمدت آن سبب تقویت مداراگرایی، خارجی ستیزی کمتر وسرانجام پیدایش جوامع دمکراتیک می شود.
*
با پایان گرفتن ترجمه ی این مقاله که اصول زیربنایی نظریه ی جدید نوین سازی را تشریح کرده بود از قسمت بعدی این نوشتار به نقد و بررسی آن خواهیم پرداخت.

**
www.korosherfani.com
14 /04 /2009

[1] http://www.korosherfani.com/neveshteha/1388/pajohesh-1.htm
[2] http://www.korosherfani.com/neveshteha/pajohesh-2.htm
[3] Seymour Martin Lipset (1922-2006)
[4] خود-بیانگری در این ترجمه معادل self-expression است که به معنای اهمیت بخشیدن به نظرات خود و بیان آنها می باشد.
[5] Hybrid Democracy
[6] «خانه ی آزادی» یا Free House نام یک موسسه غیر انتفاعی آمریکایی است که برای استقرار دمکراسی از نوع غربی آن در جهان تلاش می کند. برای آشنایی با این سازمان به این وبسایت مراجعه کنید: http://www.freedomhouse.org (مترجم)
[7] بانک جهانی یا Wordl Bank نهادی است بین المللی که با هدف یاری رسانی مالی به کشورهای در حال توسعه برای ادغام در اقتصاد جهانی تاسیس شده است. (مترجم)
[8] برای اطلاع از شواهدی کامل در این زمینه به کتاب ما به نام « نوین سازی، تغییر فرهنگی و دمکراسی» نگاه کنید.
[9] World Values Surevy

جمعه ۱۷ آوریل ۲۰۰۹

روش های دستیابی به دمکراسی در ایران

(قسمت دوم)

پژوهشی از کورش عرفانی

korosherfani@yahoo.com

در قسمت نخست این نوشتار گفتیم که هدف از این پژوهش بررسی امکان های استقرار دمکراسی در ایران است.[1] برای این منظور در ابتدا باید آخرین نظریات مربوط به دمکراسی سازی در کشورهای استبداد زده را بررسی کنیم. به همین دلیل نیز کار را با ترجمه مقاله ای در باره دیدگاه های دو اندیشمند جهان سرمایه داری غرب در این باره آغاز کردیم. در پایین ادامه ی این ترجمه را می بینیم.

* *

چگونه توسعه به دمکراسی راه می یابد

آنچه درباره ی نوین سازی می دانیم

رونالد اینگلهارت و کریستین ولزل

ترجمه: کورش عرفانی

نوین سازی جدید :

با نگاهی به گذشته در می یابیم که روایت های نخستین نوین سازی در چندین مورد خطا می کردند. امروز تقریباهیچ کس منتظر نیست که یک انقلاب توسط پرولتاریا مالکیت خصوصی را ملغی ساخته و به عصری رهنمون شود که از استثمار و تضاد خلاص شده باشد. به همان ترتیب که کسی منتظر نیست صنعتی شدن به طور خودکار به سمت نهادهای دمکراتیک برود. کمونیسم و فاشیسم نیز محصول صنعتی شدن بودند. با این همه بدیهیات زیادی اشاره به این نکته دارند که فکر اصلی نظریه ی نوین سازی درست بوده است: توسعه ی اقتصادی به سمت این می رود که تغییراتی مهم و تقریبا قابل پیش بینی در عرصه ی جامعه، فرهنگ وسیاست را باعث شود. اما روایت های ابتدایی نظریه نوین سازی نیاز به تصحیح شدن از چندین منظر دارند.

نخست این که نوین سازی مسیری خطی ندارد. یعنی همیشه به یک سمت نمی رود. برعکس، فرایند فوق به نقاطی می رسد که در آنها مسیرش عوض می شود. شواهد تجربه شده نشان می دهد که هر مرحله از نوین سازی مصادف است با تغییراتی چشم گیردر جهان بینی مردم. صنعتی شدن یک فرایند مهم دگرگون سازی را می زاید که نتیجه ی آن دیوان سالاری، سلسله مراتب، تمرکز قدرت، دین زدایی و یک تحول از ارزش های سنتی به سوی ارزش های غیردینی و عقلایی می باشد. ظهور جامعه فراصنعتی با خود مجموعه ی دیگری از تغییرات فرهنگی را می آورد که در یک مسیر متفاوت حرکت می کنند: به جای دیوانسالاری و تمرکزگرایی، گرایش جدید به سوی افزایش تاکید بر ارزش های استقلال فردی و خود-بیانگری[2] است که منجر به خودکفایی هر چه بیشتر نسبت به قدرت حاکم می شود.

بنابراین، با در نظرگرفتن تاثیر مساوی سایر شرایط، سطوح بالای توسعه ی اقتصادی سبب می شوند که مردم بیشتر اهل مدارا و اعتماد شوند و افراد به سوی اهمیت دادن هرچه بیشتر به خود-بیانگری و شرکت گسترده تر درتصمیم گیری سیاسی تمایل یابند. این فرایند به طور جبری روی نمی دهد و هر گونه پیش نگری در این باب فقط احتمالی خواهد بود؛ زیرا فقط عوامل اقتصادی نیستند که موثرند، رهبران سیاسی یک کشور و وقایع خاص یک ملت می تواند درشکل دهی این فرایند نقش بیافرینند. علاوه بر این، نوین سازی غیر قابل بازگشت نیست. وخامت شدید وضعیت اقتصادی می تواند این روند را وارونه کند، همچنان که این اتفاق در کشورهای آلمان، ایتالیا، ژاپن و اسپانیا در زمان «رکود عظیم» و در اغلب کشورهای به جا مانده از بلوک شرق سابق در دهه ی 1990 روی داد. به همین صورت، اگر بحران اقتصادی کنونی تبدیل به رکود عظیم قرن بیست و یکم شود، جهان می تواند با چالش درمقابل شکل های تازه ای از خارجی ستیزی و قدرت طلبی مواجه گردد.

دوم، تغییرات اجتماعی و فرهنگی یک مسیر علت و معلول وار است: تاریخ مهم است. اگرچه توسعه ی اقتصادی به این سو می رود که دگرگونی های قابل پیش بینی را در جهان بینی های مردم پدید آورد، میراث یک جامعه – چه توسط مذهب پروتستان، مذهب کاتولیک، اسلام، مذهب کنفوسیوس یا کمونیسم شکل گرفته باشد یا نه – اثری ماندگار بر دیدگاه ها از خود به جای می گذارد. نظام ارزشی یک جامعه محصول کنش متقابل میان نیروهای هدایتگر نوین سازی از یکسو و تاثیر مستمر سنت ها از سوی دیگر می باشد. اگرچه نظریه های قدیمی نوین سازی هم در شرق و هم در غرب می پنداشتند که مذهب و سنت های قومی از میان خواهند رفت، آنها نشان دادند که در حد بالایی مقاوم هستند. با وجود آنکه مردم کشورهای صنعتی شده داراترو داناتر شده اند به سختی می توان از این امر یک فرهنگ جهانی همشکل بیرون کشید. بازمانده های یک فرهنگ به گونه ی قابل توجهی دوام می آورند.

سوم، برخلاف روایت قدیمی تر و خودمحورانه ی این نظریه، نوین سازی با غربی سازی یکی نیست. روند صنعتی شدن در غرب آغاز شد اما در دهه های اخیر آسیای جنوب شرقی یکی از بالاترین میزان رشد اقتصادی را داشت و ژاپن در عرصه ی امید به زندگی و برخی دیگر از عرصه های نوین سازی در راس کشورهای جهان قرار دارد. ایالات متحده الگویی برای تغییر فرهنگی جهان نیست، و آنچنان که یک روایت عامیانه از نظریه ی نوین سازی فرض می کرد، جوامع صنعتی به طور عمومی درحال شباهت یافتن به ایالات متحده نیستند. در واقع جامعه ی آمریکا، بیشتر از بسیاری دیگر از جوامع دارای درآمدهای بالا، ارزش های سنتی خود را حفظ کرده است.

چهارم، نوین سازی به طور خودکار به دمکراسی راه نمی برد. بیشتر این طور است که این می تواند تغییرات اجتماعی و فرهنگی ی را با خود به همراه آورد که دمکراتیزه شدن را به گونه ای فزاینده محتمل می سازد. صرف رسیدن به تولید ناخالص ملی بالا دمکراسی تولید نمی کند، اگرمی کرد کویت و امارات متحده ی عربی باید دمکراسی های نمونه می شدند. (این کشورها از روند صنعتی شدن که دربالا شرح دادیم عبور نکرده اند.) اما ظهور جامعه ی فراصنعتی تغییراتی اجتماعی و فرهنگی را با خود می آورد که به طور مشخص به دمکراتیزه شدن می انجامد. به طورعملی امور جوامع مبتنی بر دانش نمی تواند بدون افرادی بسیار تحصیل کرده بچرخد، افرادی که بیش از پیش می آموزند برای خود فکر کنند. وانگهی، افزایش سطح امنیت اقتصادی منجر به تقویت خود-بیانگری می شود، زیرا که ارجحیت را به انتخاب آزاد داده و کنش سیاسی را تشویق می کند. وقتی شرایط بر این مبنا پیش می رود، در ورای یک نقطه، بسیار دشوار می شود که از دمکراتیزه شدن پرهیز کرد، زیرا سرکوب خواست عمومی برای جامعه ای بازتر به نحو روزافزونی برای کارآیی اقتصادی پرهزینه و دردسرساز می شود. بنابراین، در مراحل پیشرفته ی خود، نوین سازی سبب تغییرات اجتماعی و فرهنگی ی می شود که ظهور و شکوفایی نهادهای دمکراتیک رامحتمل تر می سازد.

ایده ی اصلی نظریه ی نوین سازی این است که توسعه ی اقتصادی و فن آوری، یک مجموعه ی منسجم از تغییرات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی را می زاید. شمار زیادی از شواهد تجربی این فکر را تقویت می کنند. توسعه ی اقتصادی در واقع به گونه ای مستحکم به دگرگونی های فراگیر در باورها و انگیزه های مردم وابسته است، و این دگرگونی ها در بازگشت سبب تغییر در نقش مذهب، انگیزه های کاری، میزان باروری انسانی، نقش زن ومرد و هنجارهای جنسی می شود. و این دگرگونی ها هم چنین موجب درخواست روزافزون مردم برای نهادهای دمکراتیک و رفتار مسولانه هر چه بیشتر از جانب نخبگان می گردد. این تغییرات با همدیگر شانس ظهور دمکراسی را بالا برده و در عین حال شانس پذیرش بروز جنگ توسط مردم را کمتر می سازد.

ارزیابی ارزش ها

منابع جدید مشاهدات تجربی، ایده های ارزشمندی را در باره ی این که چگونه نوین سازی، جهان بینی و انگیزه ها را تغییر می دهد به ما اعطا می کند. یکی از منابع مهم، گزارش تحقیقات جهانی درباره ی تغییرات ارزش ها و

گرایش های مردم می باشد. بین 1981 و 2007 «پژوهش جهانی ارزش ها»[3] و «مطالعه اروپایی ارزش ها»[4] حکایت از پنج موج دارد که بیانگرتحقیقات ملی در جمع کثیری از کشورهاست و تقریبا 90 درصد از کل جمعیت کره ی زمین را شامل می شود.[5] نتایج به دست آمده بیانگر تفاوت های مهم فرامرزی درباورها و ارزش های مردم است. در برخی از کشورها، 95 درصد از افراد مورد مطالعه گفته اند که خدا در زندگیشان بسیار مهم است، در کشورهای دیگر این میزان فقط 3 درصد بوده است. در بعضی از جوامع 90 درصد افراد مورد مطالعه گفته اند که آنها باور دارند مردان حق بیشتری برای داشتن یک شغل دارند تا زنان؛ در بعضی دیگر فقط 8 درصد گفته اند که این گونه می اندیشیده اند. این تفاوت های ناشی از مرزهای ملی سرسخت و بادوام هستند و به طور نزدیکی نیز با یک سطح از توسعه اقتصادی در ارتباط می باشند: مردم در جوامع دارای درآمد سرانه ی پایین به طور احتمالی بیشتر بر مذهب و نقش سنتی زن و مرد تاکید دارند تا مردم کشورهای ثروتمند.

این مطالعات روی ارزش ها نشان می دهد که جهان بینی انسان هایی که در جوامع ثروتمند زیست می کنند به گونه ای منظم از دیدگاه های افرادی که در جوامع دارای درآمد سرانه ی پایین هستند متفاوت می باشند، و این تفاوت در گذر از هنجارهای سیاسی، اجتماعی و مذهبی دیده می شود. این تفاوت ها در راستای دو محور پایه ای حرکت می کنند: ارزش های سنتی در مقابل ارزش های غیردینی-خردگرایانه و ارزش های حفظ بقا در مقابل ارزش های خود-بیانگری.[6] حرکت از ارزش های سنتی به سوی ارزش های غیردینی-خردگرا مرتبط است به حرکت ازجامعه ی کشاورزی به سوی جامعه ی صنعتی. جوامع سنتی بر مذهب ، احترام و تبعیت از قدرت حاکم، و غرور ملی تاکید دارند. این ویژگی ها وقتی جامعه غیرمذهبی تر و خردگراتر می شود تغییر می یابند.

حرکت از ارزش های تامین بقای خود به سوی ارزش های خود-بیانگری بستگی دارد به پیدایش جوامع فراصنعتی. این امر بیانگر یک تغییر فرهنگی است و زمانی روی می دهد که نسل های جوانتری ظهورکنند که موضوع تامین بقا برایشان حل شده است. ارزش های مرتبط به تامین بقاء، ارجحیت اصلی را به تامین اقتصادی و جسمی و هنجارهای اجتماعی مصلحت گرا می دهد. ارزش های مرتبط به خود-بیانگری ارجحیت را به آزادی بیان، مشارکت در تصمیم گیری سیاسی، فعالیت سیاسی، حفظ محیط زیست، برابری زن و مرد و مداراگرایی در قبال اقلیت های نژادی، خارجی ها وهمجنس گرایان مرد یا زن می دهد. تاکید براین گونه ارزش ها سبب پیدایش یک فرهنگ اعتماد و تساهل می شود که در آن، آزادی فردی مورد عزت قرار گرفته و بیان نظرات خویش و نیز داشتن گرایش به فعالیت سیاسی رواج می یابد. این خصیصه ها برای دمکراسی ضروری بوده و توضیح می دهد چگونه رشد اقتصادی که جوامع را از کشاورزی به صنعتی و از صنعتی به فراصنعتی رهنمون می کند به دمکراسی منجر می شود. رشد اقتصادی بی سابقه ی پنجاه سال گذشته به معنای آن است که برای یک بخش فزاینده از جمعیت جهان موضوع تامین بقا تضمین شده است. داده های زمان بندی شده ی بدست آمده از مطالعات ارزش ها نشان می دهد که ارجحیت های توده ها از یک توجه بیش از حد بر امنیت جانی و اقتصادی به سوی تاکید بر رفاه معنوی، حق بیان نظرات خود، مشارکت در تصمیم گیری سیاسی و یک چشم انداز نسبی مبتنی بر اعتماد و مداراگرایی تغییر کرده است.

هر دو وجه به طور نزدیکی به توسعه ی اقتصادی مرتبط هستند: نظام های ارزشی کشورهای دارای درآمد سرانه بالا به نحو چشم گیری از نظام های ارزشی کشورهای دارای درآمد سرانه ی پایین متفاوت است. هر ملتی که بانک جهانی به عنوان صاحب درآمدی مهم تعریف می کند در هر دو عرصه دارای جایگاهی بالا است – با یک تاکید قوی بر روی ارزش های غیردینی-خردگرا و خود-بیانگری. تمامی کشورهای دارای درآمد سرانه ی پایین یا متوسط رو به پایین در هر دو این زمینه ها در ردیف پایین قرار می گیرند. کشورهای دارای رده ی درآمد متوسط رو به بالا بین این دو نقطه قرار می گیرند. به میزان زیادی، ارزش ها و باورهای یک جامعه بیانگر سطح رشد اقتصادی آن می باشد، درست همان گونه که نظریه نوین سازی پیش بینی می کند.

این رابطه ی قوی میان نظام ارزشی یک جامعه و درآمد ناخالص سرانه ی آن مبین این است که توسعه اقتصادی سبب تغییرات تقریبا قابل پیش بینی باورها و ارزش ها می شود و تجربه این فرضیه را تایید می کند. هنگامی که ما موقعیت های کشورها را در موج های متوالی مطالعه ی ارزش ها مقایسه می کنیم در می یابیم که به طور تقریبی در تمامی کشورهایی که شاهد افزایش تولید ناخالص سرانه هستند تغییرات قابل پیش بینی در ارزش های آنها نیز روی داده است.

تجربه ی ناشی از مطالعه ی ارزش ها هم چنین نشان داده است که با این وجود، تغییر فرهنگی یک مسیر علت و معلولی است، میراث فرهنگی جامعه تعیین کننده ی این است که آن جامعه در کجای نقشه ی فرهنگی جهان قرار می گیرد. این نقشه مجموعه های مشخص کشورها را نشان می دهد: اروپای پروتستان، اروپای کاتولیک، اروپای کمونیست سابق، کشورهای انگلیسی زبان، آمریکای لاتین، جنوب آسیا، جهان اسلام و آفریقا. ارزش هایی که توسط جوامع مختلف مورد تاکید قرارمی گیرند به نحو چشم گیری در مسیر منسجمی حرکت می کنند که دربرگیرنده ی توسعه ی اقتصادی جوامع و نیز گذشته ی مذهبی و استعماری آنها می باشد. با این همه حتی اگر میراث فرهنگی یک جامعه ارزش های مسلط را شکل می دهد، توسعه ی اقتصادی تغییراتی را به همراه می آورد که نتایج مهمی را دربردارند. درطول زمان، توسعه ی اقتصادی، باورها و ارزش های مختلف را بازشکل دهی می کند و این سبب ظهور درخواست های مردمی برای نهادهای دمکراتیک و نیز رفتاری مسولانه تر از جانب نخبگان می شود. و در طول یک ربع قرن که تحت پوشش مطالعه ارزش ها قرار داشته است، مردم بیشتر کشورها تاکید گسترده تری بر ابراز ارزش های مرتبط به خود-بیانگری دارند. در جایی که هنوز دمکراسی وجود ندارد این تغییر فرهنگی احتمال ظهور آن را افزایش می دهد و در جایی هم که دمکراسی موجود است این ارزش ها هر چه صریح تر وتاثیرگذارتر می شوند.

* *

www.korosherfani.com

04/04/2009



[1] http://www.korosherfani.com/neveshteha/1388/pajohesh-1.htm

[2] در اینجا « خود-بیانگری» را بر اساس پیشنهاد داریوش آشوری به جای self-expression آورده ایم. منظور از این اصطلاح احساس احترامی است که فرد برای خود قائل است و برای پرسش هایش پاسخ ها خود را دارد و نظرات فردی خود را ابراز می دارد. (مترجم)

[3] World Value Survey

[4] European Values Study

[5] برای داده های منتج از این مطالعات به این سایت مراجعه کنید: www.worldvaluesurvey.org)

[6] هر کدام از این دو محور، پاسخ گوی طیفی از پرسش هاست که به عنوان بخشی از مطالعه ی ارزش ها مطرح شده است.